تبليغاتX

Golenily

به محفل بی ریای ما خوش آمدید *در کلبۀ تنهایی ما رونق اگر نیست صفا هست*
    

 به تو پناه می آورم

 و باور دارم دستهايت را كه مرا در آغوش می كشند

 مرا در آغوش بكش

 و مرا حفظ كن

 بهشت كوچك مرا حفظ كن

 چشمانم را می بندم .....

 در آغوش توام

 هميشه...

 هر لحظه ...

 هر ثانيه ...

 اگر من نبوده ام

 اما ....

        تو هميشه بوده ايی

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آذر1388ساعت 15:48  توسط mahdy | 

 

کهن شود همه کس را بروزگار ارادت

مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت

گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت

کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت

شنیدمت که نظر می​کنی به حال ضعیفان

تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 15:11  توسط mahdy | 
 

شاید نام تو اباالفضل باشد

ای شهید غریب

که همواره

روی سنگ مزار تو

آب باقی می ماند

و هرگر خشک نمی شود

بر روی سنگ مزارت دست کشیدم،

صاف و مسطح

مثل همه  سنگ های دیگر

امااین آب سخنی دیگر دارد

شاید شرمنده شده

که لب تشنه ای دیگر در اینجا خفته است

...

شاید

پاسدار مهریه ی مادری

ای که نام حک شده بر سنگ مزارت

عطر غربت یاس می دهد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 0:5  توسط mahdy | 

 

اگر دعای من امشب به آسمان برسد


گمان كنم كه خدا هم به دادمان برسد

 

رمق نمانده به جسمم، خدای من مددی!


مگر ز تو به تن مرده‌ام توان برسد

 

غمم ز دوری یار است، یار گمشده‌ام


چه می‌شود خبر از یار بی نشان برسد؟

 

چه می‌شود كه بیاید سوار مشرقی‌ام


و بر پیاده ی خسته، توان و جان برسد؟

 

پر از لطافت گل می‌شود نسیم چمن


اگر به فصل خزان یار مهربان برسد

 

گلاب و عطر بپاشید در مسیر ظهور


گمان كنم كه هر آن لحظه میهمان برسد!

 

همیشه منتظرم دركنار جاده عشق


كه پیك خوش خبر از سمت جمكران برسد

 

تمام ذهن مرا پر نموده این پرسش

 
چه می‌كنیم اگر وقت امتحان برسد؟

 

خدا كند كه در این روز، روسپید شویم


چو كارنامه به آن مصلح جهان برسد

 

یقین بدان كه اثر می‌كند دعای فرج


و از عنایت آن صاحب‌الزمان برسد

 

شروع دفتر باور به نام او زیباست


اگر كه ختم غزل هم به پای آن برسد

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388ساعت 11:28  توسط mahdy | 
 

ای نفس

 

برخیز

 

رمضان آمده است

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 16:0  توسط mahdy | 
 

خدايا...

تو مرا عشق کردی که در قلب عشاق بسوزم

تو مرا اشک کردی که در چشم يتيمان بجوشم

تو مرا آه کردی که از سينه ی بيوه زنان و دردمندان به آسمان صعود کنم

تو مرا فرياد کردی که کلمه‌‌‌‌‌ی
 حق را هر چه رساتر برابره جباران اعلام نمايم

تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتی 

تو مرا به آتش عشق سوختی

تو مرا در توفان حوادث پرداختی , در کوره ی غم و درد گداختی

تو مرا در دريای مصيبت و بلا غرق کردی

و در کويره فقر و هرمان و تنهائی سوزاندی.

+ نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 10:41  توسط mahdy | 

 

ای خوانده تو را خدا ولی ادرکنی

بر تو زنبی نصّ جلی ادرکنی

دستم تهی و لطف تو بی پایان است

یا حضرت مرتضی علی ادرکنی

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 12:54  توسط mahdy | 

 

 این من نه منم ، اگر منی هست تویی

ور در بر من پیرهنی هست تویی

 در راه غمت نه تن به من ماند و نه جان

ور زآن که مرا جان و تنی هست تویی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 12:51  توسط mahdy | 

 

مادر،

اي لطيف ترين گل بوستان هستي،

اي باغبان هستي من،

گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند.

گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد.

گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند.

گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد.

گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف

دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد.

مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛

تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 14:55  توسط mahdy | 

 

در زماني که نه چندان دور بود

بار غم بر مردم رنجور بود

نور چشم فاطمه تنهاترين

نورچشمي‌ها همه بالاترين

بر زبان مردماني بي‌خيال

رفت آل مصطفي زير سؤال

عده‌اي بي‌عار کردند، آن زمان

قصد استيضاح از صاحب زمان

ما مريدان امام امتيم

ما همه دلدادگان خدمتيم

آن نگاه آشنا يادش بخير

ذکر آن روح خدا يادش بخير

عزت اسلام در کل جهان

سرفرازي همه ايرانيان

تا که آن حق مسلم داشتند

در جهان بذر محبت کاشتند

محو اسرائيل از روي زمين

احترام مردم و مستضعفين

علم، آرامش، رفاه و توسعه

رفع تبعيض و حقارت، توطئه

ملتي با شور و عشق و شادمان

ضد ظلم و امتياز اين و آن

عدل و انصاف و شکوفايي و شور

قطع از اموال مردم دست زور

در حمايت از امام و رهبري

حيدريم، حيدريم، حيدري


الغرض با غيرت احمدي‌نژاد

پرده از روي منافق اوفتاد


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 13:5  توسط mahdy | 

 

سیدی تنها به رنگ سبز نیست


هیچ دانی مادر سادات کیست؟


سبز یعنی عاشق مولا شدن


پشت درب حیدری زهرا شدن


سبز یعنی عشق تا شور و بلا


با حسین وفاطمه در کربلا


سبز یعنی ساقی مست وهدف


همچو عباس یل شاه نجف


طالب سبزم نه این سبز ریا


سبز هم بازیچه شد  مهدی بیا  

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 12:9  توسط mahdy | 

 

عشق من! پاییز آمد مثل پار

باز هم، ما باز ماندیم از بهار

احتراق لاله را دیدیم ما

گُل دمید و خون نجوشیدیم ما

باید از فقدان گل، خونجوش بود

در فراق یاس، مشكى پوش بود

یاس بوى مهربانى مى‏دهد

عطر دوران جوانى مى‏دهد

یاس‎ها یادآور پروانه‏اند

یاس‎ها پیغمبران خانه‏اند

یاس ما را رو به پاكى مى‏برد

رو به عشقى اشتراكى مى‏برد

یاس در هر جا نوید آشتى‎ست

یاس دامان سپید آشتى‎ست

در شبان ما كه شد خورشید؟ یاس

بر لبان ما كه مى‏خندید؟ یاس

یاس یك شب را گُل ایوان ماست

یاس تنها یك سحر مهمان ماست

بعد روى صبح پرپر مى‏شود

راهى شب‎هاى دیگر مى‏شود

یاس مثل عطر پاك نیت است

یاس استنشاق معصومیت است

یاس را آیینه‏ها رو كرده‏اند

یاس را پیغمبران بو كرده‏اند

یاس بوى حوض كوثر مى‏دهد

عطر اخلاق پیمبر مى‏دهد

حضرت زهرا دلش از یاس بود

دانه‏هاى اشكش از الماس بود

داغ عطر یاس زهرا زیر ماه

مى‏چكانید اشك حیدر را به چاه

عشق محزون على یاس است و بس

چشم او یك چشمه الماس است و بس

اشك مى‏ریزد على مانند رود

بر تن زهرا، گل یاس كبود

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 12:11  توسط mahdy | 

 

همه در بعثت ِ ذرات هستیم

همه پیغمبر ِ بذات هستیم

بشر آیینه دار ِ بی سباتیست

اگر نه دانش ِ توحید ذاتیست

خدا جز خاک مأوایی ندارد

جهان غیر ِ خدا جایی ندارد

خدا در لابلای لا مکان است

خدا مثل حقیقت بی نشان است

خدا در گِل ، خدا در آب و رنگ است

خدا نقاش ِ این جمع قشنگ است

خدا یعنی درختان حرف دارند

شقایق ها درونی ژرف دارند

خدا ذات گل و ذات قناریست

خدا اثباتِ باران بهاریست

خدا را میتوان از خلصه فهمید

خدا را در پرستش میتوان دید

خدا در باطن آبادِ شراب است

خدا در قعر چشمان ِ تو خواب است

خدا در هر نظر آیینه ی ماست

همین حالا خدا در سینه ی ماست

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 11:35  توسط mahdy | 

 

در آغاز هیچ نبود،کلمه بود وآن کلمه خدا بود "

و"کلمه"بی آنکه بخواندش،و بی "اندیشه ای" که بدانش،چگونه می توان بود؟

و خدا یکی بود وجز خدا هیچ نبود

و با" نبودن " چگونه می توان "بودن"؟

و خدا بود و با او، عدم وعدم گوش نداشت،

حرفهایی هست برای "گفتن " ،

که اگر گوشی نبود ، نگوییم

و حرفهای هست برای نگفتن،

حرفهایی که هرگز سر به " ابتذال گفتن" فرود نمیاورند.

حرفهایی شگفت،زیبا واهورایی همین هایند،

و سرمایه ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،

حرفهایی بیتاب و طاقت فرسا،

که همچون زبانه های بیقرار آتشند،

کلماتش ،هر یک انفجاری را به بند کشیده اند،

کلماتی که پاره های "بودن" آدمی اند .....

اینان همواره در جستجوی "مخاطب خویشند،

در صمیم "وجدان" او آرام میگیرند

و اگر مخاطب خویش رانیافتند،نیستند،

و اگر او را گم کردند،روح را از درون به آتش میکشند

و دمادم،حریق های دهشتناک عذاب بر میافروزند


و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،

که در بیکرانگی دلش موج میزد و بیقرارش میکرد

و عدم چگونه میتوانست"مخاطب او باشد؟

هر کس گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت
.

هر کسی دو تا است و خدا یکی بود

هر کسی ،به اندازه ای که احساسش میکنند،"هست
".

هر کسی را نه بدان گونه که" هست"،احساس میکنند،

بدان گونه که احساسش میکنند،"هست".

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 13:43  توسط mahdy | 

 

خدايا مرا وسيله ای برای صلح و آرامش قرار ده

 بگذار هر جا تنفر هست بذر عشق بکارم

هرجا که آزردگی هست ببخشايم
 
هر جا شک هست ايمان، هرجا ياس هست اميد
 
هر جايی تاريکی است روشنايی و هر جا غم جاری است شادی نثار کنم

الهی توفيقم ده که بيش از طلب همدردی، همدردی کنم
 
پيش از آنکه مرا بفهمند ديگران را درک کنم

زيرا در عطا کردن است که می ستايم
 
و در بخشيدن است که بخشنده می شويم

و در مردن است که حيات ابدی ميابيم
 
+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 14:10  توسط mahdy | 

من

آن

غنیمت ِ

جنگی هستم

 

که هرکس

سهم دارد از من

 

هر کس

می آید

تکه ای را

بردارد و برود

 

من آن

غنیمت

جنگی هستم

که در پایان هر جنگی

آنکه چوب حراج می خورد

 

منم...

 

من آن

«هیچ» هستم

که احساس کسی بودن

بزرگترین سوء تفاهم زندگی ام بود

+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 10:20  توسط mahdy | 

 

طوفانی بود که سپری شد

قایقی بود که گذشت

یا شکست...

 

سیاهی ابر سرآمد

رگباری بود

که بارید

و پرید

 

حال دريا

- این پهنه ی بی پایان -

یک بغل آرامش است...

 

های

فلانی!

میدانستی؟

بر دریا، رد پایی نمی ماند؟

 

و تو حتی

اقرار نکردی

به بغضی که

بر گلو نشست

و یا قطره ای که

در کاسه چشم، چرخید...

                                                    گوربان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 14:32  توسط mahdy | 

 

به قلب

گفتم

برای خوب تپیدن

باید نلرزید!

 

و به چشم

گفتم

برای نافذ بودن

باید بخیل بود

 

بذل نگاه

قیمتش را

کم می کند

 

کم نگاه کن

اما عمیق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 21:2  توسط mahdy | 

 

با تو هستم

 


خانه دلت را تکانده ای

 

یا تنها

 

در پی تکاندن ظاهری

                                                                  عیدانه دلت مبارک باشد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 15:40  توسط mahdy | 
 

ای...

عاجز از

فتح ِ تمام قد ِ یک مرد!

 

دستان ِ تو

کوتاه است

 

شکوه از

بی وفایی ِ نخل نکن!

 

پیاله

زیر ِ رود گرفتی

نفرين به سرریز می کنی!

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 11:33  توسط mahdy | 

 

غرق ِ نعمتيــ ـم...

لاف ِ مصیبت چرا؟

 

نگاه که میکنم

داشته های امروزم

آرزوی ده سال پیشم بود!

 

خدا آنقدر به تدریج

و بی سر و صدا ارزانی می کند

که تشکر از یادمان می رود...

 

امان از آنکه

بی سر و صدا

و به تدریج

بگیرد...

 

الحمد لَک!

میبینی ما چه

جماعت بی وفایی هستیم!؟

 

آنچه میخواهیم و نمی دهی را جار میزنیم!

آنچه می خواهیم و می دهی را

یا از خاطر می بریم

یا به زبان نمی آوریم

مبادا چشم زخم شود!

 

اینگونه

ناشکری شد، عادت

تکفیر نعمت شد، امانی از چشم زخم

 

الحمدلَک

  
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 2:51  توسط mahdy | 

 

مَسکن، تويي...

نه اين چارديوار!

 

تو باشی و

اين چار دیوار نباشد

- بگویم یا کتمان کنم -

آرامم...

 

تو نباشی

اين چارديوار

محبس است!

 

تفاوت

از دره تا قله است

میان آن روزهایی که

در را با کلید باز می کنم...

و روزهایی که در را به رویم باز میکنی...

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 1:33  توسط mahdy | 

 

بايد در

خطر غرق بود

تا قدر نجاتگری خدارا دانست...

سراپا

سجده ی شکرم

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 9:38  توسط mahdy | 

جان عزیزت

به این دو گماشته ای که

بر دوش من گذاشتی

بگو پشتشان را به من کنند!

 

بغض خفه ام کرده

از نگاه هر کس بیزارم

 

إِلَهِي وَ رَبِّي

مَنْ لِي غَيْرُكَ أَسْأَلُهُ كَشْفَ ضُرِّي

وَ النَّظَرَ فِي أَمْرِي

 

 های های

خدا

چرا

گریه ی مرد

صدایش بلند است؟

 

به من

هق هق

بی صدا بیاموز

خسته ام از بغض خوردنها...

  
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 11:12  توسط mahdy | 

 

در دنيا

مرا

به هيزم  ِ

صداقتــــم

می سوزانند

 

در عقبی

به عقوبت کذب...

 

انتخاب

در

کدام سو

سوختن است!

نه در اصل ِ سوختن...

 

بیا

به یُمن ِ

راستگویی

بی کسی ام را ببین...

  
+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 11:25  توسط mahdy | 

 

هرکس

به اندازه ی

ســــکوتش

با خود، انس دارد

 

و به اندازه ی سخنش

از خويشتن خویش

دور است!

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 10:26  توسط mahdy | 

روزگارم

چونان

زورقی است

بی پارو

 

به سوی ساحلم می برد

یا به قعر  ِ بحر

 

نمیدانم...

 

ناخدا

خداست...

 

او میداند

چه بسا

نجات

غرق شدن باشد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 10:44  توسط mahdy | 

فصل عزا آمد ودل غم گرفت


خیمه ی دل بوی محرم گرفت


 

السلام علیک یا ابا عبدالله
 

 و علی الارواح التی حلت

 بفنائک  

علیک منی سلام الله

ابدا ما بقیت و بقی الیل و

 النهار 

ولا جعله الله آخر العهد 

 منی لزیارتکم 

اَلسَّلامُ  عَلَی الحُسَین(ع) 

وَ عَلی عَلیِّ بنِ الحُسَین(ع) 

وَعَلی اُولادِ الحُسَین(ع) 

وَ عَلی اَصحابِ الحُسَین(ع)

+ نوشته شده در  شنبه 14 دی1387ساعت 13:32  توسط mahdy | 

لباس مشکی ما را به دستمان بدهید 

به ما حسینیه گریه را نشان  بدهید 

مرا  که  راهی بزم  عزای   اربابم 

برای زود رسیدن  کمی توان بدهید 

اگر خدای  نکرده در  آخر   خطم 

به جان اشک سه ساله مرا امان بدهید 

نماز گریه ما با امامت سقاست 

به روی ماذنه کربلا اذان بدهید 

برای آنکه بمانم همیشه بر درتان 

به کلب قافله عشق استخوان بدهید 

قسم به حرمت چشما نتان اگر مردیم 

به روی سنگ حسینیه غسلمان بدهید

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 10:10  توسط mahdy | 

ای آخرین توسل سبز دعای ما

آیا نمی رسد به حضورت صدای ما؟

شنبه دوباره شنبه دوباره سه نقطه چین

بی تو چه زود می گذرد هفته های ما

در این فراق تا که ببینی چه می کشیم

بگذار چشمهای خودت را به جای ما

موعود خانواده کی از راه می رسی

کی مستجاب می شود "آقا بیای ما" ؟

کی می شود بیایی واز پشت ابرها

خورشید های تازه بیاری برای ما

آقا اگر نیایی وبالی نیاوری

از دست میرود سفر کربلای ما

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت 13:36  توسط mahdy | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سفر برایم هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد

اما زندگی به من آموخت

برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز

باید قدری از آن دور شد

پیوندهای روزانه
نقش جان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
وصال یار
زمینی آسمانی
من سکوت دریا
باز مانده تنها
گل دختر
زمینی که می خواد آسمونی باشه !!!
زیبا نویس
دنیای سه خواهر
صوفی
یاس کبود
گوربان
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد
کاغذ های کاهی
آنگاه که دست به قلم می برم
کوچه ام مهتابی است
سید امیر حسین میرحسینی
تجلي اعظم
اسراء
كوير
شاید این جمعه بیایدشاید...
الهی نامه
مصباح الهدي
نقاشی کلاسیک
آهنگ کده
يه مهربون
ذاکرین
سلطان عشق
هو الرئوف
یا ستار
يك خبرنگار
تپانچه
نفاق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان