![]() |
![]() |
|
| به محفل بی ریای ما خوش آمدید *در کلبۀ تنهایی ما رونق اگر نیست صفا هست* |
|
این من نه منم ، اگر منی هست تویی ور در بر من پیرهنی هست تویی در راه غمت نه تن به من ماند و نه جان
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 12:51 توسط mahdy |
|
|
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند. گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 14:55 توسط mahdy |
|
|
در زماني که نه چندان دور بود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 13:5 توسط mahdy |
|
|
سیدی تنها به رنگ سبز نیست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 خرداد1388ساعت 12:9 توسط mahdy |
|
|
عشق من! پاییز آمد مثل پار باز هم، ما باز ماندیم از بهار احتراق لاله را دیدیم ما گُل دمید و خون نجوشیدیم ما باید از فقدان گل، خونجوش بوددر فراق یاس، مشكى پوش بود یاس بوى مهربانى مىدهد عطر دوران جوانى مىدهد یاسها یادآور پروانهاند یاسها پیغمبران خانهاند یاس ما را رو به پاكى مىبرد رو به عشقى اشتراكى مىبرد یاس در هر جا نوید آشتىست یاس دامان سپید آشتىست در شبان ما كه شد خورشید؟ یاس بر لبان ما كه مىخندید؟ یاس یاس یك شب را گُل ایوان ماست یاس تنها یك سحر مهمان ماست بعد روى صبح پرپر مىشود راهى شبهاى دیگر مىشود یاس مثل عطر پاك نیت است یاس استنشاق معصومیت است یاس را آیینهها رو كردهاندیاس را پیغمبران بو كردهاند یاس بوى حوض كوثر مىدهد عطر اخلاق پیمبر مىدهد حضرت زهرا دلش از یاس بود دانههاى اشكش از الماس بود داغ عطر یاس زهرا زیر ماهمىچكانید اشك حیدر را به چاه عشق محزون على یاس است و بس چشم او یك چشمه الماس است و بس اشك مىریزد على مانند رود بر تن زهرا، گل یاس كبود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 12:11 توسط mahdy |
|
|
همه در بعثت ِ ذرات هستیم بشر آیینه دار ِ بی سباتیست خدا جز خاک مأوایی ندارد خدا در لابلای لا مکان است خدا در گِل ، خدا در آب و رنگ است خدا یعنی درختان حرف دارند خدا ذات گل و ذات قناریست خدا را میتوان از خلصه فهمید خدا در باطن آبادِ شراب است خدا در هر نظر آیینه ی ماست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 11:35 توسط mahdy |
|
|
در آغاز هیچ نبود،کلمه بود وآن کلمه خدا بود " در صمیم "وجدان" او آرام میگیرند و اگر او را گم کردند،روح را از درون به آتش میکشند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 13:43 توسط mahdy |
|
|
خدايا مرا وسيله ای برای صلح و آرامش قرار ده بگذار هر جا تنفر هست بذر عشق بکارم
هرجا که آزردگی هست ببخشايم هر جا شک هست ايمان، هرجا ياس هست اميد هر جايی تاريکی است روشنايی و هر جا غم جاری است شادی نثار کنم الهی توفيقم ده که بيش از طلب همدردی، همدردی کنم پيش از آنکه مرا بفهمند ديگران را درک کنم زيرا در عطا کردن است که می ستايم و در بخشيدن است که بخشنده می شويم و در مردن است که حيات ابدی ميابيم ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 29 فروردین1388ساعت 14:10 توسط mahdy |
|
|
من آن غنیمت ِ جنگی هستم
که هرکس سهم دارد از من
هر کس می آید تکه ای را بردارد و برود
من آن غنیمت جنگی هستم که در پایان هر جنگی آنکه چوب حراج می خورد
منم...
من آن «هیچ» هستم که احساس کسی بودن بزرگترین سوء تفاهم زندگی ام بود
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 فروردین1388ساعت 10:20 توسط mahdy |
|
|
طوفانی بود که سپری شد قایقی بود که گذشت یا شکست...
سیاهی ابر سرآمد رگباری بود که بارید و پرید
حال دريا - این پهنه ی بی پایان - یک بغل آرامش است...
های فلانی! میدانستی؟ بر دریا، رد پایی نمی ماند؟
و تو حتی اقرار نکردی به بغضی که بر گلو نشست و یا قطره ای که در کاسه چشم، چرخید... گوربان
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 14:32 توسط mahdy |
|
|
به قلب گفتم برای خوب تپیدن باید نلرزید!
و به چشم گفتم برای نافذ بودن باید بخیل بود
بذل نگاه قیمتش را کم می کند
کم نگاه کن اما عمیق |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 21:2 توسط mahdy |
|
|
با تو هستم
یا تنها
در پی تکاندن ظاهری عیدانه دلت مبارک باشد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 15:40 توسط mahdy |
|
|
ای... عاجز از فتح ِ تمام قد ِ یک مرد!
دستان ِ تو کوتاه است
شکوه از بی وفایی ِ نخل نکن!
پیاله زیر ِ رود گرفتی نفرين به سرریز می کنی!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 11:33 توسط mahdy |
|
|
غرق ِ نعمتيــ ـم... لاف ِ مصیبت چرا؟
نگاه که میکنم داشته های امروزم آرزوی ده سال پیشم بود!
خدا آنقدر به تدریج و بی سر و صدا ارزانی می کند که تشکر از یادمان می رود...
امان از آنکه بی سر و صدا و به تدریج بگیرد...
الحمد لَک! میبینی ما چه جماعت بی وفایی هستیم!؟
آنچه میخواهیم و نمی دهی را جار میزنیم! آنچه می خواهیم و می دهی را یا از خاطر می بریم یا به زبان نمی آوریم مبادا چشم زخم شود!
اینگونه ناشکری شد، عادت تکفیر نعمت شد، امانی از چشم زخم
الحمدلَک ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 2:51 توسط mahdy |
|
|
مَسکن، تويي... نه اين چارديوار!
تو باشی و اين چار دیوار نباشد - بگویم یا کتمان کنم - آرامم...
تو نباشی اين چارديوار محبس است!
تفاوت از دره تا قله است میان آن روزهایی که در را با کلید باز می کنم... و روزهایی که در را به رویم باز میکنی...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 اسفند1387ساعت 1:33 توسط mahdy |
|
|
بايد در خطر غرق بود تا قدر نجاتگری خدارا دانست...
سراپا سجده ی شکرم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 9:38 توسط mahdy |
|
|
جان عزیزت به این دو گماشته ای که بر دوش من گذاشتی بگو پشتشان را به من کنند!
بغض خفه ام کرده از نگاه هر کس بیزارم
إِلَهِي وَ رَبِّي مَنْ لِي غَيْرُكَ أَسْأَلُهُ كَشْفَ ضُرِّي وَ النَّظَرَ فِي أَمْرِي
های های خدا چرا گریه ی مرد صدایش بلند است؟
به من هق هق بی صدا بیاموز خسته ام از بغض خوردنها... ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 11:12 توسط mahdy |
|
|
در دنيا مرا به هيزم ِ صداقتــــم می سوزانند
در عقبی به عقوبت کذب...
انتخاب در کدام سو سوختن است! نه در اصل ِ سوختن...
بیا به یُمن ِ راستگویی بی کسی ام را ببین... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 بهمن1387ساعت 11:25 توسط mahdy |
|
|
هرکس به اندازه ی ســــکوتش با خود، انس دارد
و به اندازه ی سخنش از خويشتن خویش دور است!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 بهمن1387ساعت 10:26 توسط mahdy |
|
|
روزگارم چونان زورقی است بی پارو
به سوی ساحلم می برد یا به قعر ِ بحر
نمیدانم...
ناخدا خداست...
او میداند چه بسا نجات غرق شدن باشد! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 10:44 توسط mahdy |
|
|
فصل عزا آمد ودل غم گرفت خیمه ی دل بوی محرم گرفت
السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی الیل و النهار ولا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم اَلسَّلامُ عَلَی الحُسَین(ع) وَ عَلی عَلیِّ بنِ الحُسَین(ع) وَعَلی اُولادِ الحُسَین(ع) وَ عَلی اَصحابِ الحُسَین(ع)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 دی1387ساعت 13:32 توسط mahdy |
|
|
لباس مشکی ما را به دستمان بدهید به ما حسینیه گریه را نشان بدهید مرا که راهی بزم عزای اربابم برای زود رسیدن کمی توان بدهید اگر خدای نکرده در آخر خطم به جان اشک سه ساله مرا امان بدهید نماز گریه ما با امامت سقاست به روی ماذنه کربلا اذان بدهید برای آنکه بمانم همیشه بر درتان به کلب قافله عشق استخوان بدهید قسم به حرمت چشما نتان اگر مردیم به روی سنگ حسینیه غسلمان بدهید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 دی1387ساعت 10:10 توسط mahdy |
|
|
ای آخرین توسل سبز دعای ما آیا نمی رسد به حضورت صدای ما؟ شنبه دوباره شنبه دوباره سه نقطه چین بی تو چه زود می گذرد هفته های ما در این فراق تا که ببینی چه می کشیم بگذار چشمهای خودت را به جای ما موعود خانواده کی از راه می رسی کی مستجاب می شود "آقا بیای ما" ؟ کی می شود بیایی واز پشت ابرها خورشید های تازه بیاری برای ما آقا اگر نیایی وبالی نیاوری از دست میرود سفر کربلای ما
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 دی1387ساعت 13:36 توسط mahdy |
|
|
پدر یعنی مهربانی پدر یعنی یک دنیا صداقت پدر یعنی یک دنیا حرف نگفته پدر یعنی یک آغوش باز برای در آغوش کشیدن پدر یعنی همبازی دوران کودکی دوست دوران نوجوانی حامی دوران جوانی و پناهگاه همه دوران زندگی
پدر یعنی عشق پدر یعنی پدر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 16:54 توسط mahdy |
|
|
تاج از فرق فلک بر داشتن جاودان آن تاج بر سر داشتن در بهشت آرزو ره یافتن هر نفس شهدی به ساغر داشتن روز،در انواع نعمت ها وناز شب بتی چون ماه در بر داشتن شامگه چون ماه رویا آفرین ناز بر افلاک و اختر داشتن حشمت و جاه سلیمان یافتن شوکت و فر سکندر داشتن تا ابد در اوج قدرت زیستن ملک هستی را مسخر داشتن بر تو ارزانی،که ما را خوشتر است لذت یک لحظه: مادر داشتن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 تیر1387ساعت 19:50 توسط mahdy |
|
|
پر کن دوباره کِیْل مرا ایها العزیز آخر کجا روم به کجا ایها العزیز رو از من شکسته مگردان که سالهاست رو کردهام به سوی شما ایها العزیز جان را گرفتهام به سردست و آمدم از کوره راههای بلا ایها العزیز وادی به وادی آمدهام از درت مران وا کن دری به روی گدا ایها العزیز چیزی که از بزرگی تو کم نمیشود این کاسه را ... فاوف لنا... ایها العزیز خالیتر از دو چشم من این جان نیمه جان محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز ما، جان و مال باختگان را رها مکن بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز دستم تهی است... راه بیابان گرفتهام دست من و نگاه شما ایها العزیز
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 16:20 توسط mahdy |
|
|
سایه تون رو خاکه اما خودتون حبس بهشتین دلمون گرفته اینجا کاشکی نامه می نوشتین ما کجا بریم از اینجا وقتی سنگه دست و پامون کاشکی نامه می نوشتین به نشونی دلامون ما کجا بریم از اینجا حبس آسمون و خاکیم برا عاشقی حقیریم واسه زندگی هلاکیم دلمون گرفته از هم دلمون گرفته با هم تو زمونه ای که آدم داره تنها می شه کم کم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 23:41 توسط mahdy |
|
|
خداوندا
اگر روزی بشر گردی
ز حال ما خبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلقت
خداوندا
نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا
چه دشوار است
چه زجری می کشد آن کس که انسان است
و از احساس سر شار است
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 16:3 توسط mahdy |
|
|
در این دنیا که من ماندم تیره و تاریک
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 0:51 توسط mahdy |
|
|
بروی ما نگاه خدا خنده میزند هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم زیرا چون زاهدان سیه کار و خرقه پوش پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم پیشانی ز داغ گناهی سیه شود بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا نام خدا نبردن از آن به که زیر لب بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 19:31 توسط mahdy |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سفر برایم هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد
اما زندگی به من آموخت برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد |
| پیوندهای روزانه |
|
نقش جان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|