تبليغاتX

Golenily

به محفل بی ریای ما خوش آمدید *در کلبۀ تنهایی ما رونق اگر نیست صفا هست*

بازی تنهايمان در برف


و باز آتش و آتش


تكرار طعم چای

 
ميان لب های توآبرنگ، دی‌ماه 1382، تهران


لب های من


داغ و پر عطر


تمام، نيمه ناتمام سيب گلاب


دست ها در پيچ و تاب

 
كلمات می رقصند


كه بايد برگردم


يك بار


يك بار


تا دوباره


و اين بار از نو


باهم


    

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 20:56  توسط mahdy | 

شب از نيمه گذشته،

 بوی تابستان می آيد،

 بوی شيرين، بوی گس...


آيینه ها خوابند،

 پشت ديوار چشم من مانده، 

التهاب ستاره ای


صبح نيامد، قلمم خوابيد،

تا سجود دفترم ستاره باريد

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 21:38  توسط mahdy | 

آبرنگ/1384

رنگ‌ها را که می‌نشانم کنار هم روی پهنه‌ی خاکستری کاغذ،

نفس خاک را می‌شنوم، و صدای تو که در آرامش خدای‌گونه‌ات

 فارغ از هر رنگی صدایم می‌کنی.

والله اگر هرم نفس‌های تو نباشد هیچ رنگی در دستان من

 صدای رنگی دیگر نمی‌شود،

 تا شادی کودکانه‌ی لحظه‌های بودنمان را با رنگ،

بی‌رنگ بنویسد: " تو"

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 21:28  توسط mahdy | 

 

boghz.jpg


ازپس اين حصار سرد و دلتنگی


تا ابد بر ديوار نگاهت مصلوب می مانم


می دانم که از سنگينی نگاهت ديوار خواهد شکست

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 21:16  توسط mahdy | 
"آخر به کجايی تو؟"


پرسيد و ندانستم


با اين همه دلتنگی


درطرح نمی گنجم!


هربار قلم رقصيد


از سايه خود ترسيد


يک نقش و همه خالی


درگوشه تنهايی


از بوسه و صد بوسه


يک لحظه به خود لرزيد


ترسيد ودلش ترسيد


يک شب زشبی شايد


بی بوسه تو يکبار


درخواب بماند خواب
roya.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 21:14  توسط mahdy | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 8:51  توسط mahdy | 

 

      گفتی که:

                  ـ"چو خورشید زنم سوی تو پر،

     چون ماه، شبی می کِشم از پنجره سر!"ـ

      اندوه که خورشید شدی،

                                             تنگ غروب!

    افسوس، که مهتاب شدی

                                           وقت سحر!

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 خرداد1385ساعت 8:44  توسط mahdy | 
يه روز که آفتاب نيومد


آقا کوچولو دلش گرفت


اومد اومد ،نشست کنار پنجره


همون که پشتش ميله بود!يه دنيا ديگه روبروش


آخ که چه جور زل زده بود به ماهيای توی حوض


آروم آروم زمزمه کرد زير لبش يکی يکی :

 

نم نم بارون نيومد


چشاش به خوابم نيومد


صداش به گوشم نيومد

 

دستاشو برد زير سرش


يواش يواش کنج دلش


چشماشو بست منتظرش...

+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 20:59  توسط mahdy | 
آسمان دل من بوی تو را می گيرد


که نفس می کشی و ياس سرش پايين است


که تو قد می کشی وسرو چه بی باک ترک می گيرد


که زلالی نگاهت


می کشد پرده زنگار به صد آيينه


گريه کن شانه من تکيه گه خستگی است


مخمل ناز نگاهت و چراغانی شبنم خيزت


می کشد اين همه بی حسی را


گريه کن آيينه ها منتظرند

+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385ساعت 20:54  توسط mahdy | 

برخیزید

آبی که سهراب می گفت دارد گل می شود

چشمانتان را زین پس با چه می شویید ،

بار دیگر با کدامین روی عکس سهراب را یاد می کنید.

باید بلند شوید و برای جوشیدن این آب کاری کنید ،

باید سر زنگ فارسی بلند داد بزنید که ما اول شخص جمعیم.

باید سدها را بشکنید و با هم شعار بدهید:

که اگر ماه زیر ابر رفت ستارگان آسمان را تنها نمی گذارند.

باید بلند شوید.

جور دیگر نمی خواهد ،

همین طور بنگرید و وقتی که بلندی دیدید بعد پرواز کنید ،

بعد چشمها را بشویید و جور دیگر بنگرید.

کدخداها اگر نمی خواهند کاری بکنند خودمان باید بکنیم

و این رود را گود تر کنیم.

بیایید تلاجن بکاریم تا بلند شود

تا زیر سایه اش چشم در راه آزادی باشیم

و در بالای شاخه اش نگهبان آب شویم

و مگذاریم که همسایگان از آن ببرند.

برخیزید که این آب شیشه عمر شماست.

سهراب گفت این آب میهن ماست. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 1:57  توسط mahdy | 
بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپيد

برگ های سبز بيد

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نيمه باز

خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که میباید تهی است

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم

ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ                            فریدون مشیری

                                                                                                           

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385ساعت 1:45  توسط mahdy | 

 

ای خدای بزرگ:

هر روز به یادمان بیاور

که از همه نعمت هایی که به ما ارزانی داشته ای

          "بالاترین آن محبت است"

اگر چه کافی نیست که به عزیزانمان محبت کنیم

                  خدایا دلهامان را بگشا

نه فقط به روی نزدیکانمان

                       بلکه به روی همه انسانها

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 14:2  توسط mahdy | 

 

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام         خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود              وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت                 قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

بالش زیر سرم از سنگ بود                غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

ناله می کردم ولی کن بی جواب        تشنه بودن تشنه یک جرعه آب

خسته بودم هیچ کس یارم نشد          زان میان یک تن خریدارم نشد

هر که آمد پیش حرفی راند و رفت       سوره حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیقی نه رفقی نه کسی            ترس بود و حشت و دلواپسی

آمدند از راه نزدم دو ملک                     تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست؟         آن یکی فریاد زد رب تو کیست؟

ای گنه کار سیه دل، بسته پر              نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستجو             کارهای نیک و زشتت را بگو

گفتنم عمر خودت کردی تباه               نامه اعمال تو گشته سیاه

ما که ماموران حق داوریم                   اینک تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذرخواهی دیر بود               دست و پایم بسته در زنجیر بود

ناامید از هرکجا و دلفکار                      می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد                  از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان                      نور پیشانیش فوق کهکشان

چشمهایش زندگانی می سرود           درد را از قلب آدم مزدود

گیسوانش شط پر جوش و خروش       در رکابش قدسیان حلقه به گوش

صورتش خورشید بود و غرق نور         جام چشمانش پر از شرب طهور

لب که سرچشمه آب حیات                 بین دستش کائنات و ممکنات

خاک پایش تربت عرش برین                طره ای از گیسویش حبل المتین

بر سرش دستار سبزی بسته بود       در دلم مهرش عجب بنشسته بود

در قدوم آن نگار مهر جبین                  از جلال حضرت عشق آفرین

دو ملک سر را به زیر انداختند              بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه            آمده است اینجا حسین فاطمه

صاحب روز قیامت آمده                       گوئیا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد           مهربانانه به رویم خنده کرد

گفت آزادش کنید این بنده را                خانه آبادش کنید این بنده را

این که اینجا این چنین تنها شده          کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است        گریه کرده بعد شیرش داده است

این که می بینید درشوراست وشین   ذکر لالائیش بوده یا حسین

دیگران غرق خوشی و هلهله             دیدم او را غرق شور و هروله

با ادب در مجلس ما می نشست        او به عشق من سر خود را شکست

سینه چاک آل زهرا بوده است            چای ریز مجلس ما بوده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد        عکس من را بر دل خود قاب کرد

اسم من راز و نیازش بوده است         خاک من مهر نمازش بوده است

پرچم من را به دوشش می کشید      پابرهنه در عزایم می دوید

اقتدا بر خواهرم زینب نمود                 گاه می شد صورتش بهرم کبود

بارها لعن امیه کرده است                 خویش را نذر رقیه کرده است

تا که دنیا بوده از من دم زده              او غذای روضه ام را هم زده

این که در پیش شما گردیده بد           جسم و جانش بوی روضه می دهد

حرمت من را به دنیا پاس داشت        ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم به تن کرده کفن              روز تاسوعا شده سقای من

گریه کرده چون برای اکبرم                با خود او را نزد زهرا می برم

هرچه باشد او برایم بنده است          او بسوزد، صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست او تنها شود             باعث خوشحالی اعدا شود

در قیامت عطر و بویش می دهم      پیش مردم آبرویش می دهم

باز بالاتر به روز سرنوشت                می شود همسایه من در بهشت

     

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 1:45  توسط mahdy | 

آسمان را می دهم به شما

شما که هر شب از آن

ستاره هایتان را می چینید

مرا لگدمال نگاههای حقیرتان مکنید

مرا بی ستاره مدانید

با آسمان غریبه نخوانید

 ستاره ی من در پس شبهای شماست

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 0:28  توسط mahdy | 

پی خوش بختی همش صبح تا شب دویدم من

حتی یک آشنا ، یک آشنا ندیدم من

بگو آخر این سفر می رسم کجا

تو منو تنها نذار ای خدا ، خدا

شهر من آسمون آبی داره

روز روشن شب مهتابی داره

اگه رویای قشنگ شهر تو

بره دست از سر ما برداره

آسمون اینجا خاکستریه

قصه هاش قصه دیو و پریه

آدما وقتی واسه هم ندارن

اینجا معلوم نمیشه کی به کیه

تویه این شهر شلوغ یک آشنا کنارم نیست

حتی یک سرپناه واسه قلب بی قرارم نیست

نمی تونم باشم از غصه ها جدا

تو منو تنها نذار ای خدا ، خدا

ندیگه مگه اسباب کشیه

وقت جستن تو حوض نقاشیه

کی می دونه مقصد سفر کجاست؟

کی می دونه آخر قصه چیه؟

تو منو تنها نذار ای خدا ، خدا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 خرداد1385ساعت 0:16  توسط mahdy | 

پنجه ی مریم

رسته در شکاف صخره ای

این همه رنگ

 از کجا آورده ای تا بشکوفی

قطره قطره شکوفه

از سر صخره ها گرد آوردم

از گلبرگهای سرخ

دستمالی بافته ام

تا آفتاب هدیه کنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 23:51  توسط mahdy | 

آری هنوز چله نشینم

در کوچه های غربت و اندوه

بی آنکه یاد سبز وجودش رها کند

چشمان خو گرفته به تاریکی مرا.

دیریست بر کرانه ی این رود

ایستاده ایم

وین رود پر خروش

با های و هوی خویش

گویی مرا به سخره گرفته است

وز هرچه آرزوست ملولم.

اما هنوز

در کوچه های غربت و اندوه

چشم انتظار عابر شب های حسرتم

بی آنکه یاد سبز وجودش رها کند

چشمان خو گرفته به تنهایی مرا.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 0:8  توسط mahdy | 

در خلوت خویش

در لحظه هایم غرق می شوم

و اندوهم را شکلی از شعر می تراشم

. . . دریغ که بالهایم

توان رهیدن از حصار آسمان خراش ها را ندارد

تا در اقیانوس مواج دست ها

قطره ای شوم ، قطره ای

. . . بی تو اما

نبردهایت را پی می گیرم

و در سراسر خاک ، رنج های آدمیان را بر می انگیزم

. . . خارج از زمین و زمان نشسته ای

و نگاهت با ماست

چون خدا

روح خدا

پروفسور ریچارد جی.اسمالز(Richard J Smiles) فیزیکدان برجسته و استاد جوان دانشگاه ایالتی (ایلیونیوز.ات.وی) . وی در اثر آشنایی با تعالیم دین مبین اسلام ، مسلملن شد و نام « رشید جمال اسلام » را برگزید . وی در ونکور کانادا اقامت دارد ، و به مناسبت رحلت امام خمینی(ره) شعری در سال ۱۹۸۹ سروده که ترجمه آن را در بالا مشاهده می نمائید. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1385ساعت 1:5  توسط mahdy | 

تا کـه بودیم نبودیـم کسـی

                                              کشت مــا را غـم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدنـد

                                             خفته ایـم و همــه بیـــدار شدنـد

قدر آیینه بدانیم چو هست

                                             نه در آن وقت که اقبال شکستدریغ

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 13:18  توسط mahdy | 

....... من روز خویش را

با آفتاب روی تو

کز مشرق خیال دمیدست

آغاز میکنم

من با تو مینویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف میزنم

وز شوق این محال

               که دستم به دست توست

من جای راه رفتن

               پرواز میکنم

آن لحظه ها که مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع

خاموش می نشینم ،

موسیقی نگاه تو را گوش میکنم

گاهی میان مردم

              در ازدحام شهر

غیر از تو هر چه هست فراموش می کنم

                                                        (بخشی از شعر مشرق خیال ; فریدون مشیری)               

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 13:0  توسط mahdy | 

ماه من قرص کرده ای

خلوت را در پس پرده افکنده ای

تن من جاده ، تن من عبور ، 

 من با حضور بی گانه ام

تک درخت سینه من که کنده می شوی ، 

 ریشه ات را با خود ببر

دستم به دامانت ، اندیشه ات را با خود ببر

رفتن تو اولین خزان دل من نیست

شکر خدا که اصلاّ بهاری ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 1:20  توسط mahdy | 

شکوه از دست زمان کین چنین حقیر گشته

رویای کودک چند ساله از پس کابوس اکنون سرک می کشد

و چیدن لاله ای بیست سال پیش اگر چه ظلم بود اما همان بویی را دارد که اکنون فضای قلب آشنایم را غریب کرده است

چه حقیر است زمان از آن روز که بابا آب می داد و سارا انار داشت

تا امروز که عشق را زیـر انتگرال   می بریم و دیگر نه از بابا خبری است نه از سارا.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 خرداد1385ساعت 1:11  توسط mahdy | 
هیچ چیز شبیه روزهای قبل نیست.

هیچ چیز شبیه روزهای حضورت نیست.

من پیر  تر شده ام و کودکان بی تاب تر . . .

راه که میروم دیگران می گویند شبیه مادرت شده ای ،

او هم روزهای آخر خمیده قامت شده بود.

نام تو را که تلاوت می کنم و از زیبایی های روز دهم می گویم . . .

دیگران به یاد پدر می افتند.

کسی که با تو از این شهر بیرون رفت من نبوده ام.

و امروز که باز می گردم . . .

زینب دیگری شده ام.

زینب دیگری که بیش از همه شبیه علی است.

+ نوشته شده در  جمعه 12 خرداد1385ساعت 1:21  توسط mahdy | 
تا از خود پرستی فارق نشوی ،  خدا پرست نتوانی بودن.

تا بنده نشوی ،  آزادی نیابی. تا پشت به عالم نکنی ، به آدم و آدمیت نرسی.

تا از خود نگریزی ،  به خود نرسی. اگر خود را در راه خدا نبازی و   فدا نکنی ،  مقبول حضرت نشوی.

تا پای بر همه نزنی و پشت بر همه نکنی ، همه نشوی و به جمله راه نیابی.

تا فقیر نشوی ، غنی نباشی و تا فانی نشوی ، باقی نباشی.                                                                                        عین القضات همدانی

+ نوشته شده در  جمعه 12 خرداد1385ساعت 0:39  توسط mahdy | 
نمی دانم پس از مرگ چه خواهد شد؟!

           نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتـکی سازند

                                          به دست کودکی گستاخ و بازی گوش

تا فشارد دم گرم خویش را بر آن

          بدین سان بشکـند سکـوت مرگ را

                  و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385ساعت 0:4  توسط mahdy | 

خسته ام از حرفهای تکراری

چندی است با خود بیگانه شده ام

آسمان را نمی شناسم.   

 زمین مال من نیست.      

پرندگان برای که می خوانند؟       

زیبایی کجاست؟

لالایی باد در میان برگ درختان را
نمی شنوم

بازی با ابرها برایم بی مفهوم است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 23:39  توسط mahdy | 
چتر بـرای چـه؟

            خیال که خیس نمیشود

زمین برای چه؟

             آسمان مــال من است

                                                    ولی..................

بــالـهــایم کــو؟

             چرا خیالم پـر نمیکشد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 1:0  توسط mahdy | 

             تو اگر موجی , اگر نسیم

  مرا از سیلاب شدنت ‌‌‌, گردباد بودنت , حسرتی نیست

                   از آن روز در تبم که خاموش باشی

                                 و بادهای وش گونه , باران های رش گونه

  بر تنت رقص حضور سر دهند

                    دل را که به تاراج دلی سپرده ای

                                  به دست عیار زمان مسپار

سکوت را رها کن , بخوان , بخوان تا بخوانم

                     تا عبور این سایه های مرگ را از تو برانم

                                   تا عبور این سایه های مرگ را از خود برانم

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 23:54  توسط mahdy | 

یک نفر

جایی تمام رویایش لبخند توست

                 و زمانی که به تو فکر میکنه

         احساس میکنه که زندگی واقعا با ارزشه

                             پس هر گاه احساس تنهایی کردی

این حقیقت رو به خاطر داشته باش

                   در حال فکر کردن به توست

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 13:5  توسط mahdy | 

یک صبحدم نثار تو

                گلهای یاس را

                          از شاخه چیده ام

         اینک ،همیشه یاد تو را می پراکند

                                             یاس سپیده دم!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 12:20  توسط mahdy | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سفر برایم هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد

اما زندگی به من آموخت

برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز

باید قدری از آن دور شد

پیوندهای روزانه
نقش جان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
وصال یار
زمینی آسمانی
من سکوت دریا
باز مانده تنها
گل دختر
زمینی که می خواد آسمونی باشه !!!
زیبا نویس
دنیای سه خواهر
صوفی
یاس کبود
گوربان
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد
کاغذ های کاهی
آنگاه که دست به قلم می برم
کوچه ام مهتابی است
سید امیر حسین میرحسینی
تجلي اعظم
اسراء
كوير
شاید این جمعه بیایدشاید...
الهی نامه
مصباح الهدي
نقاشی کلاسیک
آهنگ کده
يه مهربون
ذاکرین
سلطان عشق
هو الرئوف
یا ستار
يك خبرنگار
تپانچه
نفاق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان