تبليغاتX

Golenily

به محفل بی ریای ما خوش آمدید *در کلبۀ تنهایی ما رونق اگر نیست صفا هست*
 
 
چرا پنهان كنم ؟ عشق است و پيداست

در اين آشفته اندوه نگاهم
 
تو را می خواهم ای چشم فسون بار
 
كه می سوزی نهان از ديرگاهم
 
چه می خواهی از اين خاموشی سرد ؟

زبان بگشا كه می لرزد اميدم
 
نگاه بی قرارم بر لب توست 

كه می بخشی به شادی ها٬ نويدم
 
دلم تنگ است و چشم حسرتم باد

چراغی در شب تارم برافروز
 
به جان آمد دل از ناز نگاهت

فرو ریز اين سكوت آشناسوز
                                  
+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 22:52  توسط mahdy | 

 

تاج از فرق فلک بر داشتن

جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز،در انواع نعمت ها وناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین

 ناز بر افلاک و اختر داشتن

حشمت و جاه سلیمان یافتن

شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن

ملک هستی را مسخر داشتن

بر تو ارزانی،که ما را خوشتر است

لذت یک لحظه: مادر داشتن

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 0:56  توسط mahdy | 

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست...

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست...

تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کرده ام...

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست...

تنهایی را دوست دارم زیرا ...

 

در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست

و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد

 

تلاش نکن که زندگی را بفهمی،زندگی را زندگی کن

تلاش نکن که عشق را بفهمی،عاشق شو

و چنین است که خواهی دانست

این دانستن حاصل تجربه ی توست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 2:4  توسط mahdy | 

شب را دوست دارم بخاطر سکوتش

سکوت را دوست دارم بخاطر آرامشش

آرامش را دوست دارم بخاطر بودنش در تنهایی

تنهایی را دوست دارم بخاطربودنش در عشق

و عشق را دوست دارم بخاطر دوست داشتنش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 1:56  توسط mahdy | 

کمال را مجوی وقتی که بامنی !

زیبایی اگر اوج خود را بیابد ،

خواهد فسرد

عشق اگر کمال خود را بسراید

خواهد خموشید

من اگر زیباترین شعرم را بسرایم

خواهم مُرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 1:46  توسط mahdy | 

بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ میزنند ...

و گنجشکها جدی جدی میمیرند .

آدما شوخی شوخی زخم میزنند ...

و قلبها جدی جدی می شکنند .

و تو شوخی شوخی لبخند میزنی ...

و من جدی جدی عاشق می شوم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 1:28  توسط mahdy | 
تمام زندگي من همين يکدانه برگ است

که تنها است و رنگش زرد زرد است.

درخت اين جهان هرگز نمی داند

که من تنها اميدم فصل سبز است ....

تو را می خوانم ای دوست

تو را می خواهم ای دوست

تو که سبزی

تو که يادآور روييدن برگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 0:55  توسط mahdy | 

 از عشق،آنچه را به سخن ها شنیده ام

در یک نگاه شبنم و خورشید دیده ام

خورشید ، بامدادان، از لای برگها

با بوسه و نگاه و نوازش

با ناز و نوش شبنم لرزان را

می خواند و می چشید و در آغوش می کشید

شبنم از این نوازش دلخواه و دلپذیر

سرمست

           نور و گرمی آن تابناک را

برسینه می فشرد

آنگاه

   یک جا تمام هستی خود را

            شیرین و خوش     

                      به بوسه خورشید می سپرد

ای کاش آدمی را

           در پهنه وجود

                  این گونه شوق دیدار

این سان  نثار و ایثار 

           این تار و پود پاک

                     این مایه مهر بود!         

          

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 11:39  توسط mahdy | 

 این جنگل های افرا

با پیچک های لرزان پیچیده بر پیکرشان

تعبیر بیداریند یا خواب گنگ؟؟؟

وقتی از لمس ترنم حقیقت تر نمی شوند

در چهار راه حادثه با بهت می خوانم سکوت تلخ غفلت را

و به شکل بی محتوای این بودن می خندم

      

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 تیر1385ساعت 11:56  توسط mahdy | 

ای شب آخر ز سر وا کن مرا

محو در لبخند فردا کن مرا

عمر رویاهای دنیایی گذشت

رنگ دنیاهای رویا کن مرا

مشت خاکی ماند از من در جهان

با ادب تقدیم دنیا کن مرا

صد هزاران سال دیگر یک بهار

بوته ای، برگی، به صحرا کن مرا

گم شدن در تیرگی ها نارواست

پرتو یادی به دلها کن مرا

تار و پودم ذره ذره مهر بود

هر کجا مهر است پیدا کن مرا

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 11:1  توسط mahdy | 
آدمی در صورت و شیطان سرشت
دوزخی افروخت در باغ بهشت

شعله ها از خصم ،سرکش تر شدند
کینه ها از قلب آتش بر شدند

شعله اش تا دامن ناهید رفت
دودِ در ،در دیده ی خورشید رفت
 

مردمی ، مردان زن بگذاشتند
همچو دلها قفل ،بر لب داشتند

بین دود و آتش و دیوار و در
بهر طفلم کردم احساس خطر

هرچه نیرو داشتم  بردم به کار
تا نبیند غنچه ام آسیب خار

شد سپر بازو به حفظ سینه ام
سینه ی از سر حق گنجینه ام

بازویم کم کم چو از کار اوفتاد
کار ما با مسمار و دیوار اوفتاد

تا که باطل با حقیقت در فتاد
آیه ای از سوره ی کوثر فتاد

لیک بر من هر قدر بیداد رفت
چون ترا دیدم همه از یاد رفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 21:31  توسط mahdy | 

عشق يعنی لايق مريم شدن

عشق يعنی با خدا هم دم شدن

عشق يعنی جام لبريز از شراب

عشق يعنی تشنگی يعنی سراب

عشق يعنی خواستن و له له زدن

عشق يعنی سوختن و پرپر زدن

عشق يعنی سالهای عمر سخت

عشق يعنی زهرشيرين بخت تلخ

عشق يعنی با خدايا ساختن

عشق يعنی چون هميشه باختن

عشق يعنی حسرت شبهای گرم

عشق يعنی ياد يك رويای گرم

عشق يعنی يك بيابان خاطره

عشق يعنی چهار ديوار بدون پنجره

عشق يعنی گفتنی با گوش كر

عشق يعنی ديدنی با چشم كور

عشق يعنی تا ابد بی سرنوشت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 20:56  توسط mahdy | 

   کودک نجوا کرد:"خدایا با من صحبت کن"

   و یک چکاوک آواز خواند، ولی کودک نشنید

   کودک با صدای بلند گفت:"خدایا یک معجزه به من نشان بده"

   و یک زندگی متولد شد، ولی کودک نفهمید

   کودک نا امیدانه گریه کرد وگفت:" خدایا ! مرا لمس کن و بگذار تو را  

    بشناسم"

  پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد

  ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود

  از آنجا دور شد

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 تیر1385ساعت 11:51  توسط mahdy | 

کشتی فریاد در گلویم به گل نشسته است

بادبانها را توان یاری نیست

همیشه آفتاب دلم در افق مغرب خود نمایی می کند

غروبی که هیچ امیدی به طلوع ندارد

چندی است طلوع برایم مرده است

و چشمانم به سوی مغرب عادت کرده است

هنوز چشم انتظار غروب تنهایی ام

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 20:35  توسط mahdy | 
+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 9:24  توسط mahdy | 

فاطميه...

كوچه بنی‌هاشم...

خانه علی...

مادر...

آری مادر.

مادر حسن.

مادر حسين.

مادر زينب و كلثوم.

مادر محسن شش ماهه.

مادر من.

مادر تو.

مادر هرآنچه هست و نيست.

مادر...

 

چه غم عظيمی نشسته است بر اين واژه‌ها.

و چه مظلوميتی رخ می‌نمايد از كالبد اين كلمات.

واژه‌های آشنايی كه سخن از ماجرای در و ديوار دارد.

كلماتی كه نشان از رنج مادر دارد و نشان از مظلوميت علی.

آری علی... فاتح خيبر... اسدالله الغالب... ميزان الله... يد الله...

يك علی و يك دست بسته.

يك فاطمه و يك پهلوی شكسته.

يك كوچه و يك در سوخته.

يك حسن و يك حسين.

يك زينب و يك كلثوم.

يك صورت و يك سيلی.

يك بازو و يك تازيانه.

يك ميخ و يك پهلو.

و يك محسن شش ماهه در شكم.

 

چه بگويم از غم غربت، كه درمانی جز رفتن براي مادر نداشت.

و نبود سنگ صبوری جز چاه براي غربت علی در فراق يار.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 تیر1385ساعت 21:39  توسط mahdy | 

از گلی پرسیدم : گفت از من زیباتر

 

از آتش پرسیدم : گفت از من سوزناک تر

 

اما می گـویم محبـت در کـلام نیسـت

 

محبـت در بیــان نیسـت

 

محبت چیزدیگری است

 

با احساس بودن

 

محبت چشمه ای است که یک قطره از آن نوشیدم و یک دریا گریستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 20:30  توسط mahdy | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 11:4  توسط mahdy | 

 

     خدایا به من توفیق:

                تلاش در شکست/صبر در نا امیدی

                رفیق بی همراه/جهاد بی سلاح/کار بی پاداش

                فداکاری در سکوت/دین بی دنیا            

                مذهب بی عوام/عظمت بی نام/خدمت بی نان

                ایمان بی ریا/خوبی بی نمود

                گستاخی بی خامی/مناعت بی غرور/عشق بی هوس

                تنهایی در انبوه جمعیت

                و دوست داشتن بی آنکه دوست بداند

                                                                       

                                                                  روزی کن........

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 10:58  توسط mahdy | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سفر برایم هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد

اما زندگی به من آموخت

برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز

باید قدری از آن دور شد

پیوندهای روزانه
نقش جان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
وصال یار
زمینی آسمانی
من سکوت دریا
باز مانده تنها
گل دختر
زمینی که می خواد آسمونی باشه !!!
زیبا نویس
دنیای سه خواهر
صوفی
یاس کبود
گوربان
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد
کاغذ های کاهی
آنگاه که دست به قلم می برم
کوچه ام مهتابی است
سید امیر حسین میرحسینی
تجلي اعظم
اسراء
كوير
شاید این جمعه بیایدشاید...
الهی نامه
مصباح الهدي
نقاشی کلاسیک
آهنگ کده
يه مهربون
ذاکرین
سلطان عشق
هو الرئوف
یا ستار
يك خبرنگار
تپانچه
نفاق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان