![]() |
![]() |
|
| به محفل بی ریای ما خوش آمدید *در کلبۀ تنهایی ما رونق اگر نیست صفا هست* |
|
من با عشق آشنا شدم
و چه کسی این چنین آشنا شده است؟
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود.
هنگامی لب به زمزمه گشودم،
که مخاطبی نداشتم.
و هنگامی تشنۀ آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا...!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 31 شهریور1385ساعت 1:7 توسط mahdy |
|
|
عشق تنها کار بی چرای عالم است،
چه، آفرینش بدان پایان می گیرد.
معشوق من چنان لطیف است،
که خود را به "بودن" نیالوده است؛
که اگر جامۀ وجود به تن می کرد،
نه معشوق من بود.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 31 شهریور1385ساعت 1:5 توسط mahdy |
|
|
سلامم را تو پاسخ گوی با آنچه تو را دادم سلامم را تو پاسخ گوی با لبخند بی تزوير سلامم را تو پاسخ گوی ای دنيای پاكی ها سلام من صدای وسعت تنهايی ام سلامم را تو پاسخ گوی اگر خواهی كه ننشينم تك و تنها
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 0:44 توسط mahdy |
|
|
سر سبز ترین بهار تقدیم تو باد
آواز خوش هزار تقدیم تو باد گویند که لحظه ایست روییدن عشق آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 12:45 توسط mahdy |
|
|
دلـــم در عاشقی آواره شــد آواره تــر بادا تنم در بی دلی بی چاره شد بیچاره تر بادا رخت تازه است بهـر بردن دل تازه تــــر بادا دلت خارست بهـر کشتن من خاره تــر بادا
اگر زاهد دعای خیر می گویی مرا
این گو که آن آوارۀ کـوی بتان آواره تــر بادا
دل من پاره گشته از غم، از آن گونه که به گردد
اگر جانان به این شــاد است یارب پاره تر بادا
همه گویند کز خونخواریش خلقی به جان آمد
من این گویم که بهر جان من خون خواره تر بادا.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 2:0 توسط mahdy |
|
|
زخم عاشقان به استخوان شان رسیده است
بغض در گلو ولی زبان شان بریده است
آه مردمی که از همیشه با صدا ترید
از شما کسی صدای مرگ را شنیده است؟
یک شباهت بزرگ بین ما و عشق هست
ما که رنج برده ایم و او که داغ دیده است
هیچ کس نگفت بر کدام شانه تکیه داد
مرد خسته ای که طعم درد را چشیده است
فکر می کنی که وقت عاشقی تمام شد
فکر می کنی که تازه وقت آن رسیده است
هر که چشم عاشق تو را به باد خنده داد
خنجر مرا برای مرگ برگزیده است.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 1:12 توسط mahdy |
|
|
دلی شكسته تر از نام نی لبك دارم يواش دست نزن - شيشه ام- ترك دارم چقدر وسوسه در چشم انتخاب من است كه بر صداقت آيينه نيز شك دارم رفيق! بار غريبی به دوش من مانده كه احتياج به يك دوست، يك كمك دارم صدا زدم كه بــه من در قبــال سكۀ زخم، چه می دهيد؟ يكی گفت من نمك دارم! من و تو هر دو غريبيم، و آشنای سكوت خوشم به اينكه با تو غم مشترك دارم!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 0:58 توسط mahdy |
|
|
خاموشی لبانت به مسلخ عشق می کشاندم اما چشمانت گواه رازهای سر به مهری است که در گلوگاه خفته اند؛ مرا چه باک از فاصله ها وقتی تو صبورانه تولد نوزاد عشق را به تماشا نشسته ای و مشتاقانه آوازهای قلبت را نجوا می کنی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 شهریور1385ساعت 1:9 توسط mahdy |
|
|
می گویند عشق بهانه ای بیش نیست، برای زندگی. اما من تو را بهانه کرده ام تا به زندگی برسم،
تنها تو بهانه ای شدی تا به عشق برسم، تنها تو. ای مهربان ترین تنها تو می توانی به زندگی من معنا بدهی
پس برای همین تو را بهانه می کنم تا به عشق برسم، تا به زندگی برسم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 25 شهریور1385ساعت 0:56 توسط mahdy |
|
|
آمدنت رویا نیست دیدنی است اساطیری ترین صحنه تاریخ خواهد بود آدینه ها با چشمانی خسته از انتظار چشم به راهند تا کی نور موعود چشمان بی فروغشان را روشنایی بخشد تورا به عطر گلهای نرگس تورا به نغمه های الغوث الغوث الغوث الساعه الساعه الساعه العجــل العجــل العجــل قسم میدهم که بیش از این جمعه ها را چشم انتظار باقی نگذاری
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 شهریور1385ساعت 10:26 توسط mahdy |
|
|
چه اتفاق ملايمی و چه حضور پر هميشهيی با اضطراب مدور تو و طلوع نگاه ارغوانیات در مزارع بارانیام قطره قطره نفوذ میرويد.
چهقدر برای شکفتن دستهايت باران را نقاشی کنم؟
و در بیقراری دستچين نگاهام تو را آويز میشوم
وقتی قصه میشوی از عشق و غروب لبريز میشود از تبسم واژههايت
و اين خيانت مکدر پيادهگان را چارراهی نيست هيچ پاييزی بهار پر بیقرارت را زرد نمیريزد،
بدينسان که کرامت چشمان توست چهار فصل عشق ...
تمام حس شعر من دو قطرهی نوازش است اگر دستهايت نواخته نگشتهاند!
و سهم خلوت تو ام اگر مرا خودت بباریام ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 1:8 توسط mahdy |
|
|
یه روز وقتی به گل نيلوفر نگاه می کردم ترس تموم وجودمو برداشت، که شايد منم يه روز مثل گل نيلوفر تنها بشم . سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتی که می بينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر می گردم که از تنهايی نميرم. و حالا می فهمم گل نيلوفر مغرور نيست، اون خودشو وقف مرداب کرد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 0:59 توسط mahdy |
|
|
حرفهايی هست كه گفتنشان قيمت دارد،
با اين همه نمیتوانی هم نگويی.
میخواهی ياد بگيری خوردنشان را اما ...
آخرش میخزند در دل شعری مبهم. به چه کار میآیدمان؟ نیروی شگفتانگیزِ زبان وقتی محکوم به خفقانایم! زمزمههای ذهن خواهش صفحههای سفید بیقراری انگشتها. سکوت سکوت نه حتی گذر کمرنگ شکوهيی گریستن گریستن در عصرهای بلند انزوا. و تصویر گلی با چهار گلبرگ که بینهایت بار تکرار میشود ... آه، حرفهایی هست برای نگفتن به همه کس! حتی شما، عزیزترینام.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 1:14 توسط mahdy |
|
|
همه رنگها با من آشنایند هر موجی که از سینه دریا بر می خیزد به سوی من پیش می آید و برایم پیامی در ساحل می نهد و باز می گردد جاذبه ای مرموز مرا به این سرزمین می کشاند هوا عطری به مشام می ریخت که گویی دیری نگذشته که او از این جا گذشته است بوی گل مینا در فضا پراکنده بود سکوت بود و سخن گویی بندی نا مرئی پای دل مرا به اینجا بسته است دل مرا با این سر زمین کاری هست.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 13:32 توسط mahdy |
|
|
می آیم من از تبار خستگی یک روز می آیم
و از جاده هایی در غبار که نمی دانی حضور چه کسی محور تماشای شکستگی غرور توست
من از حاشیۀ لگد مال شدۀ یک احساس و از گرمی یک اشک می آیم من از واژه های سکوت از سرزمین یک حضور
من از قافیۀ یک بیت و از ته ماندۀ یک سرمشق
من از مچالگی یک کاغذ و از خط خطی یک خشم می آیم
من از هر کجا که بیایم، منتظری ندارم
و بی حضور یک استقبال در تنهایی خودم می میرم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 2:9 توسط mahdy |
|
|
می نویسم...... خط می زنم..... پاره می کنم.... گاه گداری اینگونه می شوم
هر بار حسی را توان وصفم نیست،
همین حال و هوا را دارم! اما بد نیست.... فقط عجیب است...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 2:7 توسط mahdy |
|
|
امشب به سوگ آرزوها یم نشسته ام و در غم نبودنت اشک فراق می ریزم امشب شمع حسرت آرزوهای برباد رفته ام ذره ذره آب می شود امشب برای مرگ آرزوهایم لباس سیاه پوشیده ام کاش امشب کسی برای عرض تسلیت به خانۀ دلم می آمد کاش امشب تو بودی و دلداری ام می دادی و دفتر کال آرزوهایم را ورق می زدی اما افسوس که نیستی و زندگی بی تو قشنگ نیست.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 شهریور1385ساعت 1:3 توسط mahdy |
|
|
دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد آدمی را همواره در پی گمشده اش ملتهبانه به هر سو می کشاند خدا، آزادی، هنر و دوست در بیابان طلب بر سر راهش منتظرند تا وی کوزۀ خالی خویش را از آب کدامین چشمه پر خواهد کرد ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 9:31 توسط mahdy |
|
|
و همۀ دستهای من آغشته به اشک است لبخند میزنی تا در پس پشت آن فرياد سکوتت را پنهان کنی بدان که بیهوده تلاش میکنی،
ساعتها و سالها که دست تو را خواندهاند
هميشه از من صبر میخواهی و هميشه از تو صبر میخواهم از من نترس، دستهايت را به من بده و لرزش قلبم را احساس کن باورم کن همواره، تو تنهايی و من تنها و همچنان ما ربطی به هم نداريم من مسافرم و تو همسفر اين جادهی بیانتها باورم کن و بگذار قسمتی از اين مسير را همپای هم سپری کنيم اين آخرين لحظات را نه کنار من، با من بمان مسافر بیکولهبار من.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 0:44 توسط mahdy |
|
|
گل من پر پر نشوی! که بلبلی در باز شدن غنچه لبخند تو، زبان به سرود باز کرده است. شمع من خاموش نگردی! که چشمی در پرتو پیوند تو، به دیدن آمده است. ساقه گلبن بهار من، نشکنی! که دلی در رویش امیدوار تو دل بسته است. آفتاب من غروب نکنی! که شاخه آفتاب گردانی به جستجوی تو سر بر داشته است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 11:45 توسط mahdy |
|
|
نگارۀ من من پر شکوه ترین سرودهای عالم را در ستایش تو خواهم سرود من پر شورترین ترانه عاشقی را که بر خوردارترین معشوقان جهان از آن نصیبی نبرده اند برایت خواهم ساخت ای غزل غزلهای دل من همه جا خوبترین گل های معطر شعر را از باغهای عشق و صحراهای اساطیر خواهم چید و دسته گلی خواهم بست و در یک بامداد اسفندی به یاد نخستین پرستوی بهاری که بر یک عمر زمستانی پر گشود ارمغانت خواهم داد!.......
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 1:32 توسط mahdy |
|
|
مثل یه خواب سفید توی ذهن آدماام
میون تموم آدما پشت اون دیواره هاام
یه جوری پا می ذارم تو دل سرد آدما
پاک می کنم برفای تنهایی رو از رو شونه های تنها ترین تنها آدما وقتی تو اون خواب سفید، نسیم اومد و کاشت یه لبخند روی لبهای سفید باز دوباره توفان میاد، رعد می زنه، بارون میاد منو مثل بارونش پاک می کنه تا دوباره سرما بیاد
تا دوباره بشم اون خواب سفید تو ذهن آدما
تا که باز پاک بکنم برفای تنهایی رو از دل سرد آدما
که توی اون رعد بزرگ حتی یه چتر نشدن واسه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 0:58 توسط mahdy |
|
|
دلتنگم دلتنگم و تنها به اندازۀ تنهایی پرنده ای در برف به اندازۀ بالهای کلاغ های واژگون به اندازۀ درخت هایی که رد هیچ یادگاری بر خویش ندارند و هیچ وقت کسی به آنها تکیه نزده است و هیچ وقت کسی زیر سایۀ آنها آواز نخوانده است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 1:2 توسط mahdy |
|
|
دگر از وحشت مرداب خودم دلگیرم به خدا منتظر فرصت یک تغییرم مثل یک خانه و کاشانۀ از ریشه خراب رو به ویرانیو هیچ کس نکند تعمیرم من اگر برکه صفت ماندم و دریا نشدم چه کنم بستۀ تقدیرم و بی تقصیرم مگذارید دگر بر سر راهم تله ای من که خود بی تله در دام خودم زنجیرم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 1:13 توسط mahdy |
|
|
تنهايی من پاکترين و باوفاترين ياری است که در تمام زندگی پيدا کرده ام. تنهايی من با شادی های من شاد می شود و با غم های من غمگين. تنهايی من هيچ وقت مرا تنها نگذاشته است. من هرگز تنها نبوده ام چون هميشه تنهايی من در کنار من بوده است.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 0:52 توسط mahdy |
|
|
چشم قشنگه اگه اشک توش باشه اشک قشنگه اگه توش عشق باشه عشق قشنگه اگه توش تو باشی
چون تو دارم همه دارم دیگرم هیچ نباید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 شهریور1385ساعت 0:46 توسط mahdy |
|
|
خدایا تنها تو را می خوانم آن هنگام که خلق از دست من به ستوه آیند آن هنگام که مرا ظالم خطاب کنند آن هنگام که مرا بیرحم و تهی از احساس پندارند آن هنگام که مرا به دل شکستن محکوم کنند تنها تو را می خوانم با دلی شکسته چون میدانم، تنهاتو هستی که مرا در همه حال دوست خواهی داشت حتی اگر خلق از دست من به ستوه آیند مرا............... ............... تنها تو را می خوانم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 شهریور1385ساعت 10:4 توسط mahdy |
|
|
در دوردستها کسی را می شناسم
که قلبی به وسعت دریا دارد
و چشم هایش هم رنگ نگاه دریاست
و تبسم لبانش گرد چینی از غنچه های نو شکفته است
دست هایش به اندازۀ تمام کهکشانها جای دارد
قدمها و نگاه های عاشقانه اش را می شناسم
قدمهایش استوار است و نگاهش پر از یاس محبت
او را که وجودش سرشار از آبی بی کران است
آری او را می شناسم در دور دستهاست اما او را احساس می کنم
نزدیک من است او نیمۀ پنهان روح گم شدۀ من است.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 0:44 توسط mahdy |
|
|
از دور دست ها آمدی
و در خانۀ دلم را دق الباب کردی و میهمان ناخواندۀ آن شدی اما با ورودت دیدم که تو را بارها خوانده ام و دیگر ناخوانده نیستی تو را بر روی گلبرگ های نو شکفته خوانده ام، میان سنگ ریزه های کف رود، میان ستارگان آسمان، و بر روی برگ های سبز تو را خوانده ام
تو را درون سکوتم خـوانده ام،
درون کتاب تاریخ دل، بر دیوارۀ بیستون و در میان آواز چکاوک تورا خوانده ام
آری تو را بارها خوانده ام و باز هم خواهم خواند تورا.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 0:42 توسط mahdy |
|
|
قرار نبود من گلی را نبوییده از اینجا برویم سنگی را نبوسیده اصلا برویم چادر می زنم کنار همین قبیله های ترک خورده می خواهی به ابرهایم بسپار می خواهی به رنگین کمان
آنچنان که چشم هایم را نبینی می خواهی تا کارون غرقم کن
من پشت کتاب های داغ تا خورده ام ورق می خورم مچاله می شوم توی مشتی ابر آوازه خوان خروس
وقتی که جفت کفش هایت را به آب می دهی
پا برهنه می شوم تا کوه طور
چقدر ساده بود دریا که فکر می کرد تو نگاهش می کنی
به قایق هایی که در آفتاب پهن کرده ام
حالا بی خیال باغ های بی درخت که منم
تو با کدام ساعت به خواب رفته ای
که از خواب غار هم طولانی تری
بیچاره زمین که پشت ماه به تو فکر می کند
می خواهی به خلیج فارسم بسپار پیاده بر می گردم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 0:44 توسط mahdy |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سفر برایم هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد
اما زندگی به من آموخت برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد |
| پیوندهای روزانه |
|
نقش جان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|