![]() |
![]() |
|
| به محفل بی ریای ما خوش آمدید *در کلبۀ تنهایی ما رونق اگر نیست صفا هست* |
|
من از آن سوی حسرت های باران خورده می آیم اشارت های پاییزانه ای دارد سراپایم چرا تنهایی ام را با کسی قسمت کنم امشب؟
که در هر خلوتی آیینه شد محو تماشایم
کسی دیگر برای عشق آوازی نمی خواند
پر از تناهایی محض است شبهای غزل هایم
به جز باران، به جز دریا کسی دیگر نمی داند
چه رازی خفته در پشت کویری های آوایم
غزل کم کم به پایان می رسد، اما برای من
شراب خانگی می ماند و یاد او ستایم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 مهر1385ساعت 8:22 توسط mahdy |
|
|
فاصله ها چه بی رحمانه تورا از من می گیرند و
دستان پر از ظلمت شب
یاد بارانی ات را با من تنها می گذارند.
صداقت لحظات خورشیدی با تو بودن را
به کدامین گنج عشاق باید فروخت؟
ستاره های چشمک زن خیال با تو بودن را
به کدامین آسمان امید باید به امانت سپرد؟
نمی دانم، دیگر هیچ نمی دانم
جز بغضی که در گلویم چنگ می اندازد
و قطره شبنمی که امشب نیز راه را برای سیل اشکم باز می کند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 مهر1385ساعت 1:37 توسط mahdy |
|
|
دل، خون شد از امید نشد یار، یار من
ای وای بر من و، دل امیدوار من
ای سیل اشک! خاک وجودم به باد ده
تا بر دل کسی ننشیند غبار من!
از جور روزگار چه گویم؟ که در فراق
هم روز من سیه شد و، هم روزگار من
زین پیش، صبر بود دلم را، قرار نیز
یا رب کجا شد آن همه صبر و قرار من؟!
نزدیک شد که خانۀ عمرم شود خراب
رحمی بکن، وگر خراب است کار من
گفتی: برو و، صبر اختیار کن
وه! چون کنم؟ که نیست به کف اختیار من.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 2:23 توسط mahdy |
|
|
شبیه برگ پاییزی، پس از تو قسمت بادم
خدا حافظ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خدا حافظ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق، از دلبستگی هایم؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم؟ خداحافظ، تو ای بانوی شبهای غزل خوانی خدا حافظ، به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ، بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ، بدون من یقین دارم که می مانی!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 مهر1385ساعت 21:41 توسط mahdy |
|
|
یک صبح دم
نثار تو گلهای یاس را از شاخه چیده اینک همیشه یاد تو را می پراکند یاس سپیده دم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 مهر1385ساعت 0:20 توسط mahdy |
|
|
زیبایی را در کجا می جویید و او را چگونه می یابید٬
مگر آن گاه که او خود راه و راهبر شما باشد؟
و چگونه از او سخن می گویید٬
مگر آنگاه که او خود بافنده سخنان شما باشد؟
و زیبایی نیاز نیست٬ خوشی محض است.
زیبایی دلی است بر افروخته
و روحی است سر مست شده.
زیبایی زندگی است٬
آنگاه که پرده از رخسار پاک خود بر می دارد.
اما زندگی شمایید و پرده شما.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 مهر1385ساعت 0:10 توسط mahdy |
|
|
کلبۀ تنهایی من پر از فریاد است٬
فریادی به بلندای سکوت به زلالی حقیقت و به زیبایی باران بهاری.
کلبه ام تنهاست٬
اما نسترن می داند که چه پر غوغاست
مثل شعر های ساده و بی وزن شاعران گمنام؛ باد اما...
بی درنگ می وزد و با آن حرف می سازد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 2 مهر1385ساعت 2:53 توسط mahdy |
|
|
بارها با خود این قــرار کنم که روم ترک عشق یار کنم باز اندیشه می کنم که اگر نکنم عاشقی، چه کار کنم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 مهر1385ساعت 13:24 توسط mahdy |
|
|
نیازی به بیانش نبود. آری میدانستم،چشمان تو گواه این مدعای من است. این پاییز نیز با تمام زیبایی اش از آن تو باد. پاييز اگر آمده باشی، برگها زرد شده اند ديگر، از واهمۀ خشاخش آنها که از شاخه جدا مانده اند. پاييز اگر آمده باشی، يادمانی از بهار نمی يابی، که همه در گذر از عطشان تابستان سوخته است. برگهايی که با بهار آمده بودند، با پاييز رفتند. پاييز اگر آمده باشی، زمستان در انتظار تست، می رسد پيش از آنکه اميد به بهاری باز جوانه زند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 مهر1385ساعت 1:56 توسط mahdy |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سفر برایم هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد
اما زندگی به من آموخت برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد |
| پیوندهای روزانه |
|
نقش جان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|