![]() |
![]() |
|
| به محفل بی ریای ما خوش آمدید *در کلبۀ تنهایی ما رونق اگر نیست صفا هست* |
|
باز هم تنها شدم ابری در آسمان می گذرد! خورشید می تابد. و همه چیز خوب است و همه شاد هستند و همه چیز زیباست و من به این می اندیشم که شاید این زبیاییی ها متعلق به من نباشد!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 آبان1385ساعت 22:39 توسط mahdy |
|
|
اين جا نشسته ام! در راستای صبح در امتداد بی امان باد در لرزش مداوم؛ اين برگ های خشک! در ريزش مداوم؛ اين اشک های خيس! اين جا نشسته ام! يادت کنار من بر روی نيمکت. اين جا نشسته ام! خورشيد رفته است مهتاب آمده اين جا نشسته ام! خورشيد سر زده در راستای صبح اين جا نشسته ام.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 آبان1385ساعت 21:43 توسط mahdy |
|
|
آسمان ابری بود کوه ها فرسوده و صدايت کردم تو در آن جا هستی و به من می نگری! و ندانستم من که صدايم به تو هرگز نرسيد؟ آسمان ابری هست! و تو در عمق دلم ريخته ای! و چه ويران شده ام اکنون من!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 20:53 توسط mahdy |
|
|
تک درختی خشک بی حاصل در ميان دشت غم ها چشم در راه است تا بيايی باز با نگاهی خوب دستی گرم مهر را بر شاخه ی خشکش بياويزی کوله بار عشق خود را بر تن سردش بياويزی تا که يک شب مرگ زودتر از مهر تو آمد! آن درخت خشک قلبش از تپش وا شد! با نگاهی خيس لبريز از خيال تو آن درخت خشک قلبش از تپش وا شد .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 20:56 توسط mahdy |
|
|
بيهوده از خيابانی شروع ميکنم! هيچ فرقی هم برايم ندارد که اسمش دوستی باشد يا نفرت غم باشد يا شادی وجود باشد يا نيستی! مهم خيابان بودنش هست! و اين تنها چيژی هست که برايم ارزش دارد٬ خيابانی برای راه رفتن ٬ خيابانی با درختانی بلند و آسمانی کوتاه که بتوان با سری پر از ستاره از آن عبور کرد! و خورشيدش گرم باشد و مهربان٬ مثل همان خاله خورشيد ساليان دور با يک روسری قرمز و گونه هايی که هميشه سرخ سرخ باشد! و هر تنفسش تو را سرشار کند از چيزی مبهم و خالی کند از چيزهايی که می دانی چيست! -همان چيزهايی که ذره ذره وجودت را آب می کند٬ مثل برف و آتش!- و همه چيز را آن جا خواهی شنيد و خواهی شنيد که آن جوجه کی به پوسته ضربه ميزند! و هر چيز را خواهی ديد حتی معراج يک کلاغ! و سقوط يک برگ! و لغزش يک اشک! و شکستن يک شاخه جوان زير سبکی يک ضربه!! و ......... ولی آن خيابان گم شده است! آن خيابان را شايد هرگز نشود پيدا کرد! ما خود آن را جايی مخفی کرده ايم پشت هزارها خاطرات بتنی وپشت هزاران رد پای سوخته! و پشت تلی از بی حوصلگی و کوهی از حسرت!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 23 آبان1385ساعت 18:37 توسط mahdy |
|
|
گمشده ام، در یک قفس سرخ، در یک باغ پر از گلهای سرخ محبت و عشق گمشده ام، در قلب یک عاشق، در قلب یک مجنون .... گمشده ام، در یک آغوش گرم، در دشت پر از آرزو و امید ... گمشده ام، در کنار دریا، لحظه غروب خورشید، درون دستهای گرم یک معشوق.... گمشده ام، در کوهستان و صحرا، در آسمان و این دنیا من یک گمشده پر آوازه ام، یک گمشده در دنیای قلبها آری همانم که دلم میخواهد تا آخر دنیا همان گمشده در آن قلب سرخ باقی بمانم آری من همانم که مجنونم، و تو همانی که سالها در جستجوی اویم من همانم که عاشقم، و تو همانی که همیشه در پناه اویم گمشده ام در این قلب سرخ و مهربانت، زنده مانده ام با عطر نفسهایت آن صدای مهربانت و با آن خونی که در قلبت جاریست.... آری من همانم که تو میخواستی و تو همانی که من آرزویش را داشتم گمشده ام در یک خانه دل سرخ، در یک دشت سرخ گمشده ام و دیگر نمیخواهم پیدا شوم دلم میخواهد همیشه و همیشه در این قلب مهربانت گمشده باشم ای نازنینم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 آبان1385ساعت 18:40 توسط mahdy |
|
|
چه انتظاری داری از باد؟ جز اینکه شعله فانوست را بمیراند. چه انتظاری داري از سنگ؟ جز اینکه پیش پایت قرار گیرد و در غلطاندت. چه انتظاری داری از عشق؟ جز اینکه در اوج خونسردی خاکسترت کند. چه انتظاری داری از انتظار؟ آسمان از قندیل ستاره تهی شده و هزار دستان مثل همیشه خاموش است.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 آبان1385ساعت 18:53 توسط mahdy |
|
|
وصفت را چگونه بگویم ؟ چگونه بخوانمت؟ ای آفتاب بر آمده از تاریکترین حباب ( گم کرده بودم راه را خدا لباس دوست به تن کرد و دوست راه را نشانم داد ) ای دوست که پشت پلکم را می توانی ببینی وقتی که چشمم بسته ست ای دوست ای کلید تمام جهان قفل سکوت صدایم را به اذن نگاه تو گشودم و به عشق در می زنم که توئی که آخرین دستگیره است آی عشق دوست داری به الاکلنگ دوست داشتن بنشینیم و خدا مهربان تر از همیشه نگهدارمان باشد؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 آبان1385ساعت 18:46 توسط mahdy |
|
|
طوفان به ناگهان شد به دنبالش رگبار باران باران هنوز می بارد باران که می بارد احساس می کنم که اشک خداست که بر زمین آدمها جاری می شود اشک خدا را که می بینم همیشه در تردید میان دو اندیشه ام آیا خدا دلش گرفته و بخاطر به بیراهه رفتن آدمها گریه می کند؟ یا اینکه اشک شوق است جاری شده بر چشمهای نادیدنی خدا از دیدن کسانی که در این دنیای سراسر نفرت دغدغه عشق را دارند و خدا؟ ... « باران های پاییزی هم به خاطره می پیوندند » اینرا به زمزمه می گفتم وقتی که داشتم شیشۀ پنجره را از لکه های باران پاک می کردم برای دیدن دوردستها برای ادامۀ راه دوردست اما احساس می کنم که همین نزدیکی هاست و باقی راه را با هیئتی دیگر گونه باید ادامه دهم باران تمام شده و حالا تنها سمفونی نسیم است که با انگشتهای نازنین خدا نواخته می شود طوفان تمام شده باران هم به آخر رسیده طوفانی که در دل دارم اما تازه شروع شده.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 18:44 توسط mahdy |
|
|
باران بود و ابر آواز مهربانی می خواند تا آسمان حدیث عشق بگوید . ولی صدای غرش رعد مرا می ترسانید و باد شلاق غم بارش را بر تن داغدار شقایقهای دشت می کوفت نم نم ترانه جویبار آغاز شد و صدای باد در فضا می پیچید شاخه های درختان هم به هم می سائیدند که گویی رسیدن پیامی را نوید میدهند همه هم نوا آواز می خواندند تا روزی پائیزی را بیارایند و صفحه دل بر حکایت یک عشق ماندگار و جاویدان باز کنند خسته بودم و آهسته با خود نجوایی داشتم گاهی دست بر دست به افق تیره دشت نگاه میکردم و خیره خیره به دنبال رد پایت ودرد حسرت بر روح بی نوایم نشتری از یادت میزد و تارو پود وجودم را به هم می پیچید هر لحظه آرزوی دیدنت مرا مانند جانی تازه بود و نگاهت در خیالم تصویر ماه رخسارت را مجسم می ساخت تا دو باره مرا با شمیم وصلت مست کند و بوی پیراهنت مشامم را بنوازد و اشک از گوشه چشمانم راهی به سوی جای پایت باز می کرد تا آرام دل خسته ام با شد آری آن روز به راهت نشستم و از نسیم وزان دشت سراقت را گرفتم و با خود گریستم و با خود گریستم دست از طلب ندارم تا کام دل براید یا تن رسد به جانان یا جان زتن بر آید آسمان هم عاشق است و تا ابد عاشق خواهد ماند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 آبان1385ساعت 20:25 توسط mahdy |
|
داشتی دکمه های شب را می بستی که با تو آشنا شدم. دیدم آنقدر جا داری که هر چه غربت از چشمانم می ریزد در دانه ی اشک تو گم می شود. دیدم دیدم که تو هم مانند من جدا مانده از درخت خویشی. آری تو همان بودی که تن برگم می خواست یک باران یک برف سنگین که روی قلبم بنشیند و داغ گریستنم را سرد سرد کند. یک غنچه که با شکفتنش دل هیچ بلبلم تاب سکوت ندارد. ماه من داشتم بیشتر احساست میکردم که ابری سیاه زیر چشمانت چخماغ ها را به هم کوبید وحال چند روزیست که اشکهایت از ما دریغ نمی شود. عده ای عاشق پیشه هم می گویند: "غیرت آسمان نمی گذارد که روبند ابر را از رخ تابان ماه بردارد" هر چه هست چند روزی است که میکده ها پر گشته و شراب کمیاب و ساقی ناپیدا. نمی دانم چند نفر در این شهر مانند من از شراب آسمان خود را مست می کنند. هر چند دلت گاهی طاقت نمی آورد به رسم وفا فریاد می کشی. اما دوست دارم می توانستم تو را درون جامی پر از آب سر می کشیدم تا درون دلم بروی و ببینی که چه غوغایی به پاست. تنهایی از یک طرف و نیشخند بی وفایان از طرف دیگر عذابم می دهد. اما من به انتظار می نشینم تا تو همانند عابری سفید به کنارم بیایی لب ساحل بنشینی و با هم گوش ماهی های منتظر را بچینیم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 آبان1385ساعت 19:26 توسط mahdy |
|
|
وقتی که عشق حس عمیق گمشدگی است وقتی که زندگی جز گم کردنی و گم شدنی نیست پس عشق را عصاره هستی باور کن وقتی که عشق حس تباهی است وقتی که در نگاه تو، من خود را ویران می سازم با دستهای خود مرا دوباره بساز دست ترا برای سازش آفریده اند آخر مگر نه، روحم شمشیر آبدیده تیزی بود که عشق را غلافی کردم بر آن آخر مگر نه، جسمم چون پیچکی است پر پیچ و تاب و بیتاب با داربست عشق فقط قادرم بر آسمان بسایم سر با این همه می دانی ای عزیز قلبم گرفته چونان گرفتگی این هوای ابری حزن انگیز و عشق مثل جا گذاشتن دستکش و یا چتری است بر روی صندلی اتوبوس وقتی که تو به آنها – بیش از حد – محتاجی در این هوای سرد و وحشی و باران خیز در این غروب خسته پائیز.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 آبان1385ساعت 1:5 توسط mahdy |
|
|
پلک های خسته ام را می گشايم چيزی در وجودم می شکند. نگاهم به چشمان هميشه بيدار پنجره گره ميخورد. باز باران می بارد. انبوه ابرهای سرگردان در خاکستری مه آلود آسمان بر وسعت تنهاييم لبخند می زنند و من پر می شوم از حس نسيمی که آرام آرام مرا، ابرهارا، هزاران قطرۀ باران را و تمام خاطرات بارانی را به دنيايی فراسوی مرز واقعيتها فرا می خواند. سفری به تمام لحظه های ناب و سبز شکفتن؛ سفری به لحظۀ با شکوه گذر پرشتاب صاعقه ای از دل تيرگی آسمان؛ سفری به يک لحظه عشق، به يک بار پرواز. صدايی دريای آرامشم را طوفانی می کند. به خود می آيم. آسمان آکنده از ابرهای تيره است، پر از تيرگی و خشکی. دستانم از خشکی می سوزد، از آن هزاران قطره ی زلال تنها دو قطره مانده آن هم به روی گونه های رنگ باخته ی من ... شايد باز هم شبی بر تشنگی سوزان خوابهايم باران ببارد... شايد باز هم شبی بر تشنگی سوزان خوابهايم باران ببارد شايد باز هم شبی بر تشنگی سوزان خوابهايم باران ببارد شايد باز هم شبی بر تشنگی سوزان خوابهايم باران ببارد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 آبان1385ساعت 0:43 توسط mahdy |
|
|
دل دیوانه همی خواستم از او به تمنا، به نیاز عقل کل گشتم و دیوانگی از یادم رفت خواستم قدرت و ظرفیت پرواز به اوج پر و بالم بشکست دست و پایی نزدم تا که شوم غرق در او غرق در مهر و محبت، در لطف بشکافت نیل احساس مرا هم، عصای موسی دل تاریک و سیاه من خود از سینه برون آوردم، تا ببیند رخ خورشید و خجالت بکشد ابر پیشی بگرفت از من و فریاد بزد: انتظار خورشید زیباست بچش این رنج و عذاب. عشق آسان ننمودم حتی در اول همه اش می افتاد در برم مشکل ها. لیلی خود همی ارج نهم، شکر کنم من که شدم مجنونش. کاسه هایم بشکستست؟ چه باک بس گوارایش باد. ظرف خالی در دست من مدهوش چه سود؟ باز هم بشکن و خالص گردان عشق بی حد و حساب. آری آخر سخنم با تو همین است خدا: گر یکی قطره هم از آن می نابت ندهی بر مسکین باز هم خواهد گفت شکر ممنون ارباب.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 آبان1385ساعت 1:22 توسط mahdy |
|
|
اگرچه راه دور است اما صدایت را میشنوم اگرچه نمیبينمت اما تصورت میكنم اگرچه دوری اما حست میكنم گویا از غربت و تنهایی سخن میگویی به راستی جدايی را باور كردهای؟ ای دوست! با هم بودن، فقدان فاصلهها است اين فاصلهها را در ازدياد جادهها نمیبينم معيارم برای جدايی نديدن نيست، نفهميدن است تو را می فهمم اما از چه میهراسی بخند البته كاش بودی كنارم تا ... تنهايت نمیگذارم مطمئن باش
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 2:52 توسط mahdy |
|
|
هوای دل ابری است از آن ابرهای سیاه که وقتی میبینی یاد مادربزرگ میافتی که میگفت هر وقت این ابرها را دیدی سرپناهی پیدا کن تا آسیبی نبینی اما این بار دلم هوای تر شدن کرده دلم میخواهد تا میتواند بر من ببارد فقط ببارد ببارد و باز هم ببارد شاید او هم زیر باران بیاید و آنگاه هر دو تر میشویم ببار ببار بر من سخاوتمندانه ببار
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 1:30 توسط mahdy |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سفر برایم هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد
اما زندگی به من آموخت برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد |
| پیوندهای روزانه |
|
نقش جان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|