![]() |
![]() |
|
| به محفل بی ریای ما خوش آمدید *در کلبۀ تنهایی ما رونق اگر نیست صفا هست* |
|
شب است
و من در این آسمون پهناور
ستاره ای از آن خود نمی بینم شاید ستاره ای بود ولی من با دستانم خاموشش کردم؟ نمی دانم؟ شاید تو آن ستاره بودی؟
شاید خودت دیگر نمی خواهی باشی؟ شاید نبودی؟
شاید هستی
و خودت را پنهان می کنی؟ ولی در حال هیچ ستاره ای برایم سوسو نمی کند هیچ ستاره ای منتظر نگاه من به آسمان نیست پس خود چرا سوسو بزنم؟ کاش می توانستم سوسوی خود را نیز با دستانم خاموش کنم
ولی افسوس...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 21:8 توسط mahdy |
|
|
عميق ترين درد زندگی مردن نيست
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند
و تو از او رسم محبت بياموزی
عميق ترين درد زندگی مردن نيست
بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
عميق ترين درد زندگی مردن نيست
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست
بلکه ناتمام ماندن قشنگ ترين داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 آذر1385ساعت 20:18 توسط mahdy |
|
|
این بار می نویسم... نه برای آسمان و زمین نه برای ماه و ستاره این بار می نویسم... نه برای هیچ کس... می نویسم برای شکسته قلبی از تبار صداقتی در دور دستها... برای قلب عاشق سوخته در عشق. این چه عشقی است.سوختن...!!؟؟ این بار می نویسم تا بدانند نادانسته ها... تا بدانند جرمی هم هست که بی گناه از آن مجرمی... کاش ای آسمانها مرا به دورترین آسمانها ببری شاید آرامشی بیابم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 آذر1385ساعت 19:1 توسط mahdy |
|
همين يک شب کنارت هستم تا صدای گريه هام رو بشنوی گريه هايی که همش دلتنگی های دوری و نبودنت بود.
نزديک تر از هميشه! فقط کافيه بخوای تا صدای گريه هام رو بشنوی کافيه که دستتُ رو چشمام بکشی تا اشکام رو که از نبود تو بود رو لمس کنی من در کنار تو هستم نزديک تر از هميشه! اگر بخوای ميتونی صدای نفسم رو بشنوی که چطور هر دم اسمت رو صدا ميزنه من در کنارتم نزديک تر از هميشه! فقط کافيه که دستت رو دراز کنی تا سردی دستام رو با گرمای وجودت از بين ببری.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 آذر1385ساعت 20:10 توسط mahdy |
|
![]() می خواهی بدانی که از تو چه می خواهم ؟
می خواهم بهار برگهای خزان زده ام باشی ....... می خواهم در زندگی دستم را بگیری و از کوهی غم و غصه رهایم کنی........... می خواهم ابر باشی و بر زندگی تیره و تاریکم بباری........... می خواهم خورشید باشی و به شب های تنهایی ام بتابی ........... می خواهم دریایی پراز صفا و صمیمیت ودوست داشتن باشی............ می خواهم مانند سابق دوستی صمیمی و واقعی برایم باشی ............ می خواهم محراب نیازم باشی و من در برابرت سجده کنم .......... می خواهم به سراغم بیایی تا قلبم را در زیر پاهایت بریزم وجانم را فدایت کنم ..............
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 آذر1385ساعت 19:37 توسط mahdy |
|
نگاره من من چه صبورم... میدانی! روز ها میگذرد اما من ...چه صبورم ستاره ها میایند همراه مهتاب و شب... میگوییم از نگارمان... باز ما چه صبوریم میزند باران...به زیر نم نم باران من آرام و صبورم گام بر میدارم از عمق و نهایت...باز من می اندیشم... به آنچه تو هستی در آن به آنچه تو باشی به آنچه بیایی میدانی...؟ من می مانم آمدنت نزدیک است...پس می مانم آه نگارا من چه صبورم...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 آذر1385ساعت 19:2 توسط mahdy |
|
|
دوست دارم آب باشم چون
1-دقيقا ميدونه چی ميخواد. (پايين رفتن)
۲ - اگه به يه سنگ برسه اول سعی ميکنه دورش بزنه،
بعد اگه نتونست سوراخش ميکنه
۳- اگه به يه چاله رسيد، آروم صبر ميکنه تا پرشه بعد رد شه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 22:19 توسط mahdy |
|
|
زندگی چمدانش را بست مرگ هم تلفن نمی زند. مسافری شده ام از قطاری دور که باید در ایستگاهی نامعلوم پیاده شود. آن قدر خسته ام که دراز می کشم و کم کم در خاک فرو می روم آن قدر خسته ام که دیگر مرگ هم به دردم نمی خورد من از ادامه می ترسم از اینکه تابوت تنها اتاقی باشد تاریک تر و من دوباره استخوان هایت را پیدا کنم و تکه های پازل عشق دوباره چیده شود کسی چمدانش را در ایستگاه جا بگذارد ما در سایه ها و ریشه های درختان قدم بزنیم و مارها ماهیان برکه ی خاک... بيا و با من باش انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و تنها چراغ را خاموش کرده اند.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 21:2 توسط mahdy |
|
|
غم کنارم آمده تا اشک را روی گونه باز نقاشی کند عقل در ژرف بيابان خيال بازهم ديوانه انديشی کند روی ماه افتاده عکس ياد تو خيره گشته چشم من بر روی ماه می وزد آرام در دشت دلم گهگهی عطر نسيم گرم آه می روم تا اوج رويايی دگر تو بودن را تمنا می کنم لابه لای آرزوهايم تو را با نگاهی خسته پيدا می کنم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 آذر1385ساعت 21:1 توسط mahdy |
|
من امشب به اندازه تمام نبودن ها، تنها بودم بی کس بودم چون به اندازه لحظاتی که می توانستم با دوست قسمت کنم، پیر می شدم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 آذر1385ساعت 19:33 توسط mahdy |
|
|
همه میپرسند نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به این آبی آرام بلند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 آذر1385ساعت 19:23 توسط mahdy |
|
ندانم کان مه نامهربان یادم کند یا نه فریب انگیز من با وعده ای شادم کند یا نه خرابم آن چنان کز باده هم تسکین نمی یابم لب گرمی شود پیدا که آبادم کند یا نه؟ صبا از من پیامی ده به آن صیاد سنگین دل که تا گل در چمن باقی است آزادم کند یا نه من از یاد عزیزان یک نفس غافل نیم اما نمی دانم که بعد از این کسی یادم کند یا نه رهی از ناله ام خون می چکد اما نمی دانم که آن بیدادگر گوشی به فریادم کند یا نه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 19:16 توسط mahdy |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سفر برایم هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد
اما زندگی به من آموخت برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد |
| پیوندهای روزانه |
|
نقش جان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|