![]() |
![]() |
|
| به محفل بی ریای ما خوش آمدید *در کلبۀ تنهایی ما رونق اگر نیست صفا هست* |
و باران شروع به باريدن کرد. راهی که در آن زمان بدان پناه آوردم و هنوز هم برايم تازه است. راهی که زير باران آغاز کردم در نيمه ها به صورتی ديگر دنبال شد تا قصه ها يکی پس از ديگری بدنيا بي آيند. به دنيايی که اژدها هايش را کشته بودند پهلوانانش گريخته بودند ديوهايش آدم بودند! بارانی که از هفت آسمان رانده شده ولی ميگويد حتما آسمان ديگری هست آری ته اين راه، راهی هست. حتما ته اين راه کسی هست که ما را می بيند، می فهمد، می خواند، و دوست می دارد. آنجا ديگر تنها نيستی! صدای يک رويای شخصی! اولين ميلاد راه باران جايی که قد کشيدم و قسمتی از همه آنهايی است. كه منتظرند . . . در تک تک حرف ها گوشه ای از خودم را پيداكردم. در اين راه کسانی را يافتم که خود را با آنها رها کردم. اين اولين سال را، به همه ی خوبيهای فراموش شده پيشکش می کنم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 دی1385ساعت 21:17 توسط mahdy |
|
|
خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته ی سوزان
می کنم فریاد
ای فریاد خانه ام آتش گرفته است آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم
بدشواری در دهان گود گلدان ها
روزهای سخت بیماری از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتح شان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد
ای فریاد وای بر من
همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وزلهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد بگردش دود
تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود؟
خفته اند این مهربان همسایگان شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد
می کنم فریاد
ای فریاد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 دی1385ساعت 21:7 توسط mahdy |
|
|
عشق يعني: خواستن اما نگفتن. سوختن اما ساختن. طغيان دل اما لب فرو بستن. با چشم سخن گفتن و با حسرت سكوت كردن. خواستن برای دوست! زيستن برای دوست! بودن برای دوست! مردن برای دوست! مناجات شبهای تنهايی. وضو با قطرات اشك گرفتن. بی صدا بار سفر بستن. پرستش بدون چشمداشت. نيايش بدون خواهش. ستايش بی صدا. رفاقت بی جفا صداقت بی ریا.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 دی1385ساعت 21:5 توسط mahdy |
|
|
توی یک جنگل تن خیس کبود یه پرنده آشیونه ساخته بود خون داغ عشق خورشید تو پرش جنگل بزرگ خورشید رو سرش توی هوای آفتابی روی درختا می پرید تنشو به جنگل روشن خورشید می کشید تا یه روز ابرای سنگین اومدن دنیای قشنگشو به هم زدن بسکه خورشیدشو تو زندون سرد ابرا دید یه دفه دیونه شد از توی جنگل پر کشید زندگیشو توی جنگل جا گذاشت رفت و رفت ابرا رو زیر پا گذاشت رفت و عاقبت به خورشیدش رسید اما خورشید به تنش آتیش کشید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 دی1385ساعت 21:7 توسط mahdy |
|
با من از سايه نگو خورشيد فردا مال ماست عشق يه دنيا مال ماست قلب ستاره روشنه وقتی دلت پيش منه پا به پای من بيا بگو فردا مال ماست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 دی1385ساعت 21:57 توسط mahdy |
|
مزن بار غم را تو بر سینه دل چو این دل ندارد توان جدایی ندارد توانی که بی تو به پایان برد روز های جدایی جدایی غم و هجر رخ تا به چند به باید تحمل کند بی نوایی اگر رسم دنیا چنین است که دیدم دل من بترس ز درد جدایی رخ یار دیدم شده واله شیدا چه سازم بگو با غم این جدایی خدایا مرا داد ده تا رهایم رها از غم و هجر یار و جدایی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 دی1385ساعت 20:54 توسط mahdy |
|
![]() قرار است امشب دو ماهی بمیرند که دیگر سراغی ز دریا نگیرند
قرار است چشمان ما بسته گردند
اگر چه پر از آرزوهای پیرند
و بوی جهنم که آید از این شهر
و مردان اینجا چه نا سر به زیرند
تمام فصولی که می آید امسال
بدون شک از ابتدا سردسیرند
بعید است امسال دستان سردم
بدون بهار شما جان بگیرند
و یک سال دیگر گذشت و نفسهام
از این لحظه های پر از غصه سیرند
شب سرد و بی انتهای زمستان
قدمها مردد ولی ناگزیرند
دو خط موازی رسیدن ندارند
دو خط موازی فقط هم مسیرند
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 14 دی1385ساعت 19:8 توسط mahdy |
|
|
این بار هم برای تو می نویسم آری، می نویسم چون می خواهم بدانی که بر من چه گذشته نگار من دیری است که وجودم در تلاطم است در شراره های بی تابی، شوق سوختن گرفته همگان سوختنم را به تماشا نشسته اند آیا تو سوختنم را دیده ای؟ نگار من دیری است که به انتظار نشسته ام چشمان بی فروغم خسته از انتظارند آیا تو چشمان بی فروغم را دیده ای؟ نگار من دیری است که صبوری را پیشه خود کرده ام اما صبوری نیز از صبر من بی تاب شده آیا تو بی تابی صبوریم را دیده ای؟ نگار من دیری است که روزگار را به دست فراموشی سپرده ام شب را به روز و روز را به شب می سپارم آیا تو سرگشتگیم را دیده ای؟ نگار من دیری است که بغض فرو خورده ام را به سکوت هدیه داده ام و در کویر بی کسی، تنهایی را فریاد می زنم آیا تو نوای بی کسیم را شنیده ای؟ نگار من دیری است که مرغ دلم به طرف سوی تو پر می کشد و در هوای یاد تو به تقلا نشسته است آیا تو پرپر زدن مرغ دلم را دیده ای؟ نگار من دیری است که جسمم یارای همراهی ندارد اما، این روح سر گشته او را دیوانه وار به هر سو می کشاند آیا تو جسم خسته ام را دیده ای؟ نگار من دیری است که قطره های اشک بر صورتم به شکوفه نشسته تا جوانه امید را در دلم به بار بنشاند آیا تو جوانه امیدم را دیده ای؟ نگار من غزل نغمه های بی کسیم بهار دل خزان زده ام یلدای شبهای تنهاییم برای تو نوشتم آری برای تو تا بدانی بدانی که این همه را وام دار توام اما ................ ای کاش ........... ای کاش ........... فقط برای یک بار فقط برای یک بار مرا ببینی ببینی که با من چه کردی؟ چگونه مرا به اوج رساندی حال که وجودم در حال به بار نشستن است چگونه می توانی مرا با این حال تنها بگذاری؟
ای کاش فقط برای یک بار مرا می دیدی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 دی1385ساعت 20:5 توسط mahdy |
|
ای كاش آخرين آهت را تابلويی كنم ای كاش آخرين پيغامت را درك. ای كاش لحظه اوج گرفتن كلاغ را هنگامی كه آسمان ـ با تلخ لبخندی به زمينيان ـ چشم به راه بود قابی كنم برای آن لحظه های تنهايی : “ كه زيباترين ترانه ها هجرتی عظيم را در گلو خواهش می كند و بهترين كسی كه دوست ميداری در كوچه های ناپيدا چون امواج آرام دريا صدايت می زند كه بيا “.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 دی1385ساعت 18:52 توسط mahdy |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 دی1385ساعت 19:0 توسط mahdy |
|
|
به من نگویید که دیگر امیدی نیست به من نگویید که امروز پایانی بود برای همه چیز لحظه به لحظه زندگی برایم همچون مرگی شده گویی دیرگاهی ست که نفس هایم را به شماره نشسته ام شب هایم را با درد صبح شدن به سر می برم٬
ای کاش هیچ وقت سپیده دم فرا نمی رسید تمام حرف ها٬
نصیحت ها برایم در ذهن همچون نسیمی شده
که در لحظه اثر پذیر است به دنبال راهی برای فرارم٬
فرار از دست این آواهای هذیان وار در میان انبوهی از کابوس ها
به دنبال درمانی می گردم
تا سپیده دم را نبینم چه دردناک است اینکه درد را حس کنی
و ندانی آن درد چیست روزها قهقهه سرمی دهم
و سپیده دم اشک را در وجودم خفه می کنم خاطرات٬
سخنان٬
حرف ها٬
همه و همه برایم همچون رویایی دوردست به نظر می رسد من به دنبال نشان از خودی که دیرزمانی ست آن را گم کرده ام می گردم گویی درمان را نابود ساخته اند زمان برایم تا کدامین لحظه درد را می کوبد؟ کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت. . . !!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 4 دی1385ساعت 19:19 توسط mahdy |
|
|
و مسیح متولد شد گلی سپید بر دامنی رویید که بر آن تنها وتنها روح القدس نشسته بود غنچه عشقی بر شاخه سبز که از بوسه ی عاشقانه ی نسیمی بارور شده بود در "هوای" مریم برخاسته بود کلمه ای که با قلم زرین خداوند بر دفتر افهام روح ناآرام مریم نقش شده بود
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 دی1385ساعت 9:6 توسط mahdy |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سفر برایم هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد
اما زندگی به من آموخت برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد |
| پیوندهای روزانه |
|
نقش جان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|