![]() |
![]() |
|
| به محفل بی ریای ما خوش آمدید *در کلبۀ تنهایی ما رونق اگر نیست صفا هست* |
باران که می بارد من دستانم را از پنجره بیرون می برم تا فرشته ها قطره ها را آن آبی های زلال را روی دستانم بنشانند
باران که می بارد من دلم هوایی می شود برای آسمان تو...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 بهمن1385ساعت 19:31 توسط mahdy |
|
نگاه کن که غم درون ديده ام نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها، ز ابرها، بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها به راه پرستاره می کشانی ام فراتر از ستاره می نشانی ام نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده ام به کهکشان، به بیکران، به جاودان کنون که آمدیم تا به اوجها مرا بشوی با شراب موجها مرا بپیچ در حریر بوسه ات مرا بخواه در شبان دیرپا مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدا مکن نگاه کن که موم شب براه ما چگونه قطره قطره آب می شود صراحی دیدگان من به لای لای گرم تو لبالب از شراب خواب می شود نگاه کن تو میدمی و آفتاب می شود |
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 بهمن1385ساعت 20:6 توسط mahdy |
|
![]() هچ کس عاشق نیست
در میخانه هنوزم باز است
وملائک در دست
گل آدم را نه!
سیب را دانه به دانه به زمین می آرند.
هیچ کس عاشق نیست
ما دروغ را به جای عشق
باور کردیم!
این چه عشقیست که در آن
خدا
![]() پیدا نیست!
سیب ؛ آدم ؛ گندم
هوس و وسوسه
اما
پیداست!
در میخانه مبندید که در راه
همه وا ماندیم
گلمان خشک شده
یخ زده ایم عشق آن بالا هاس...
ما در اینجا
-میان مرداب-
جستجو کردیمش.
هچ کس عاشق نیست
عشق نزدیک در میخانست.
با خدا باید بود. ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 21:5 توسط mahdy |
|
![]() به من بگو چه زمانی بهار می آید
و چلچراغ نگاهت به بار می آید حدیث چشم تو مرا عاشق کرد سحر به انتظار شب یار می آید همیشه حس غریبی درون من می سوخت و حرف حسابش :...ببار! می آید قسم به اسم زلالت که دوستت دارم نگاه های دل من به کار می آید؟ گناه کارم و این را خوب می دانم سرم به عشق تو حتی به دار می آید تو رفته ای و پیاده پی تو می گردم نیستی! غلط رفته ام سوار می آید شنیده ام که می رسد از راه نگار من ز پشت هاله ی اشکم چه تار می آید ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 21:2 توسط mahdy |
|
غير از اين داغ كه در سينه سوزان دارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 21:2 توسط mahdy |
|
|
لایه لایه ابرها را نقاشی کرده در آسمان خدا... لایه لایه ابرها را در چشمانم انبار کرده ام من ... می خندد و ابر می کشد...
تا هزار توی آسمان را تیره می کند.... به سر انگشتی؛ ابرها را پاره پاره می کند و می گریاند ... من، نمی خندم مثل مورچه ای به فکر زمستان؛ من، در اندیشه مراعات با روزگار ابرها را پنهان می کنم در انبار دلم ... انباری که، تو با سرانگشت اشاره ای؛ آنرا به آتش می کشی ... صاعقه می شوم بی صدا... تنها می سوزانم دلم را ... می بارم ... روز، تمام روز در آنِ باران شدن، ابرها را قورت می دادم ... شب، تمام شب تو ابرها را سوزاندی ... تو، خدای صاعقه هایی خدای طوفان ها... ائول ... من، آسمان پر از ابر آبستن مرواریدهای باران ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 20:37 توسط mahdy |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سفر برایم هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد
اما زندگی به من آموخت برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد |
| پیوندهای روزانه |
|
نقش جان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|