تبليغاتX

Golenily

به محفل بی ریای ما خوش آمدید *در کلبۀ تنهایی ما رونق اگر نیست صفا هست*

امشب می خواهم راز سرنوشتم را از نورهای سپید مهتاب بپرسم

می خواهم عاشق ترین ستارۀ قلبم را در وجودم بیابم

و آوازم را با تارهای دلنشین عشق طنین انداز کنم

گمگشتۀ من در مرزهای دور از دلتنگی پرسه می زند

اما افسوس که تردید من دریایی است بی کران

که موج هایش حاصل سیل اشکی است

که در غروب های دلتنگی یاد تو  در همۀ شبهای من می درخشد

وقتی به افقهای خلیج نگاه می کنم نور تو را می بینم

که حتی گمنام ترین قسمتهای زمین را روشن کرده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

می خواهم تو را صدا بزنم ولی زبان ندارم

می خواهم به سویت بیایم ولی توان ندارم

من در قلبم تو را دارم پس با قلبم تو را صدا می زنم

و با قلبم به سوی تو می آیم و با قلبم به تو نگاه می کنم

هنوز در جادۀ انتظار نشسته ام

و چشمانم را به آسمان بی کران دوخته ام

هنوز گریه هایم را زیر باران پنهان می کنم

باز در انتظارم که بیایی

بیا تا بیش از این نگاهم غریب نماند

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 2:31  توسط mahdy | 

شیرین تو هستی که همه تلخی ها در دامن تو رنگ می بازد

شاید فرهاد من باشم

که هر روز اسم تو را بر بیستون دلم هک می کنم

هرگز تو را فراموش نخواهم کرد

حتی اگر مرا از یاد ببری

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد

چرا که تو را دوست دارم دیوانه وار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عاشقت شدم چرا که مهربانی را در وجودت دیدم.

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی

و گر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم،

نه تو از عشق من پر می کشی

و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود.

سوگند که وجودت در سرنوشت من نوشته شده است

و اگر با مژگانت اشاره ای کنی فرسنگها راه را طی خواهم نمود

چرا که شب عشق بسیار طولانی است

و قلبم در آرزوی تو می سوزد.

آنگاه که از برابر دیدگانم رد می شوی

خورشید وجودت پنهان می گردد

و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرد و به دنیای غم می برد.

همیشه در قلبم حضور داری

و عشقت زندگی ام را گلباران کرده است

تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی کردم.

محبوبم همیشه به انتظار آمدنت خواهم ماند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 1:30  توسط mahdy | 

 

 

راستی عشق را بار ديگر تلفظ کنيد!          

 

عشق چند بخش است ؟

فيلسوفان جهان همه کوشيده اند تا به اندازه عشق تعريفی بتراشند .

اين سوالی است که مولانا هم برای آن پاسخی نشئه آور نيافت .

در طول تاريخ ادبيات،

 

لشگرهای شکست خورده هنرمندان را مي بينيم

 

که هر کدام با نيزه ای در قلب و شمشيری بر گردن،

 

تنها مشتی خون بر آستانه عشق پاشيده اند .

هر کجا از عاشقی بپرسيد عشق چيست،

 

تنها به زخمهای خود اشاره ميکند .


 

 

 

 


عشق، ترجمه زخم است .

 

عشق، حاشيه انسان بر کتاب آفرينش است .

عشق، خلاصه جهان است .

 

عشق، چکيده ذرات و شيره کائنات است .

عشق، پاسخ مبهم انسان به ابديت است .

 

عشق، چهارده سالگی تحيّر ماست.

 


 

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

عشق، اولين آهی است که در آئينه کشيده ايم .

عشق، همان حالتی است که ما را به موزه ميبرد .

 

عشق، همان فعل و انفعالیست که مقابل گلسرخ به ما دست ميدهد.

عشق، همه آغوشهايی است که انسانها بر يکديگر گشوده اند .

عشق، رابطه بين ما و سنجاقک است .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عشق، حاصلضرب همه تنديسهای الهی در نگاه ماست .  

عشق، دل ماست تقسيم بر همه زيباييها .

عشق، کوچه ای است که دوست داريم از آن عبور کنيم .

عشق، محلی است که در آن دل مـا قرار مـلاقـات ميــگيرد .

عشق، اولين کت و شلوار ما در عيد خودآگاهی است .

 

عشق، اولين حقوق ما از باجه معرفت است .

عشق، اولين پاداش ما از حسابداری الهی است .


 

 

 

 

 

 

 


 

 

 

 

عشق، عقد دائمی ما با غربت است .

 

عشق، شب نامزدی ما با جدائی است .

عشق، همین لحظه است که از برای تو می نویسم .


عشق، لحظات نادر شاه زندگی است .

عشق، وقتی است که به ياد شکوفه های بلوغ می افتيم .

عشق، اولين مژگانی است که از جيحون حيرت ما عبور ميکند .

عشق، حمله مغول به روياهای ماست .

 

عشق، ...........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 اسفند1385ساعت 1:18  توسط mahdy | 

 

 

خدایا به من اشتیاقی ده

 

تا دوباره چشمانم قادر به دیدن شکوه تو در زیبایی گلها باشد.

 

خدایا به من اشتیاقی ده

 

که دوباره بتوانم صدای مناجات تو را از زبان چکاوک ها بشنوم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدایا،

 

شرمنده ام از زیادی گناهانی که انجام داده ام.

 

خدایا از قدر شناسی خودم،

 

از این که هر روز باعث ناراحتی تو می شوم شرمسارم.

 

خدایا چه بگویم،

 

از کدامین گناهم نزد تو طلب عفو کنم.

 

خدایا به کدامین گناه اشک شرم از دیده جاری سازم.

 

هر وقت که خواستم زبان به حمد و ثنایت بگشایم

 

اشک در دیدگانم جمع شد

 

و بغض شرم و پشیمانی از گناهان،

 

دیگر مجال سخن گفتنم نداد.

 

خدایا،

 

به این پرنده اسیر پر و بالی ده

 

تا خودش را از این قفس رهایی بخشد

 

و طعم آزادی و رهایی را تجربه کند.

 

خدایا،


مرا فرصتی ده تا پاک بودن را تجربه کنم

 

و بتوانم حتی برای یک لحظه آنچه باشم که تو خواهی.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 1:50  توسط mahdy | 

 

 

باز کن آسمان را به رویم،

 

چشمهایت نهایت ندارد

 

چند خورشید باید بسوزم؟

 

خنده های تو قیمت ندارد

 

سرنوشت مرا کولیان هم پیش بینی نکردند و گفتند

 

سرنوشت عجیبی است اما...

 

عشق کاری به قسمت ندارد

 

خواستی تا نگویم

 

این زخم قدمتی دارد اندازه عشق

 

خواستی تا بگویم:

 

عزیزم دردهایم حقیقت ندارد!

 

زخمهای مرا زیر و رو کن،

 

نام تو حک شده در وجودم

 

گونه های تو را پاک کردند دستهایم که قوت ندارند

 

قلب آیینه ها را نلرزان،

 

رود لبخندها را نخشکان

 

خنده هایی که هرگز به سیل گریه های تو عادت ندارد

 

می رسد مرگ آرام آرام،

 

پشت پرچین این خواب رنگی

 

کی؟ کجا؟ من نمی دانم آخر ناگهان است و ساعت ندارد

 

خنده تو برایم عزیز است،

 

چشم های تو قرمز نباشد

 

گر چه سخت است دور از تو بودن،

 

این زمستان مروت ندارد!

 

می روم تا بهاری دوباره،

 

دست های مرا پس بگیری

 

مهربانم ببخش این غزل را،

 

وقت تنگ است و فرصت ندارد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 0:44  توسط mahdy | 

 

ای طلايی رنگ

ای ترا چشمان من دلتنگ

راستی من از کدامين راز با تو پرده بر گيرم

منکه چونان کودکی دلباخته بازيچه اش را بی تو غمگينم

تو بدانی آسمان ديدگانم را نه ابری جز به رويای تو آکنده چه خواهی کرد؟

قلبت آيا مهر با من هيچ خواهد داشت

                             چشمت آيا هيچ با من راست خواهد گفت

کاش با من مهربان بودی

ای طلايی رنگ

ای ترا چشمان من دلتنگ

زندگی را با ترنمهای رنگين نگاهت بسته ميبينم

تک درختی دور و تنها مانده ام ای باد کولی پای

با من از گلگشت زرين بهاران مژدگانی ده

من ترا بانوی قصر پر شکوه عشق خواهم کرد

ای طلايی رنگ

ای ترا چشمان من دلتنگ

عشق ما چون هيمه ای افسرده اما گرم

با نيفسرده فروغی زير خاکستر

انتظار کنده های خشکتر را ميکشد بی تاب

يک نفس ای باد کولی پای

دامن پر چين و مهر افزای خود بگشای

تا که آنرا پر ز بار شعله های عشق گردانم

من بی تو شانه هايم را به خرمنهای آتش وام خواهم داد

ای طلايی رنگ

ای ترا چشمان من دلتنگ

من غرور بس گرانم را که بر نيلی غبار آسمانها می تکاند بال

چون شکسته پر عقابی پير

در حصار چشمهايت بنده ی لبخنده ای کردم

من نگاه مهربانم را که از اعماق قلبم ريشه ميگيرد

شادمانه تا به صبح انتظارت ميدوانم گرم

تا کدامين پنجه بگشايد قبای صبح آن ديدار...

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 20:42  توسط mahdy | 

خواستي از تو نگويم...

دهنم يخ زده است!

در من انگار ستونهای تنم يخ زده است

آنقدر يخ زده ام من كه كنار نعشم؛

تار و پود نخی پيرهنم يخ زده است

جسم من تاول اين تلخ شدن را تركاند؛

جسدم قبل تر از سوختنم يخ زده است!

قلب من قيمت اين سرد شدن را فهميد!

پيش از آنی كه زتو دل بكنم يخ زده است!

در من اينبار تمام جريان ها خشكيد

در تنم مايه ی دل دل زدنم يخ زده است

هيچ عشقی جسد تلخ مرا غسل نداد

زير سنگ لحد من كفنم يخ زده است

......

كوه ها پوچ و حقيرند ولی بی تو عزيز

تيشه در حافظه ی كوه كنم يخ زده است

قطب سر سبز ترين ساحل اندوهم شد

دشت پر نسترن و نارونم يخ زده است

خواستی اينكه؛ «نخواهم و نباشم» باشد!

«من» درون «من و عاشق شدنم» يخ زده است!

خواستم تا بروم ...

گم شوم...

اما افسوس!!!

خواستن در سكنات بدنم يخ زده است.

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 1:37  توسط mahdy | 
 
 
سالها پيش
 
دل من كه عشق ايمان داشت
 
تا كه آن نغمه جانسوز تو از دور شنيد
 
اندرين مزرع آفت زده شوم حيات
 
شاخ اميدی كاشت
 
چشم بر راه تو بودم
 
كه تو كی می آئی
 
بر سر شاخه سر سبز اميد دل من
 
كه تو كی می خوانی
 
 
+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 20:25  توسط mahdy | 

در شب اکنون چيزی ميگذرد


   و بر اين بام که هر لحظه در او بيم فرو ريختن است


      ابرها ، همچون انبوه عزاداران


           لحظه باريدن را گويی منتظرند


 لحظه ای


 و پس از آن، هيچ .

 
 پشت اين پنجره شب دارد می لرزد


      و زمين دارد


           باز ميماند از چرخش


                 پشت اين پنجره يک نا معلوم


                        نگران من و توست ...


 ای سراپايت سبز  


 دست ها را چون خاطره ای سوزان ، در دستان عاشق من بگذار


 و لبانت را چو حسی گرم از هستی


 به نوازش های عاشق من بسپار


 باد ما را خواهد برد ...


 باد ما را خواهد برد ...
  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 20:5  توسط mahdy | 

خواستم تا بار ديگر داستانی بنويسم


قلم نعره کشيد ...

کاغذ پاره شد ...

افکارم در هم گرديدند ...


همه از من تقاضای سکوت کردند .


قلم ميدانست که بايد شرح دردها و غمها را بصورت کلمات نقاشی کند .


کاغذ می دانست که در زير سطور غم و اندوه محو می شود .


و ...

افکارم ميدانستند که از در همی همانند زنجيری سر در گم می شوند .

و من خاموش سکوت را برگزيدم .


اما ....

چشمانم سکوت مرا با اشک معاوضه کردند .


و قطره های اشک و اندوه دل


مثل باران بهار


ارمغان کوير گونه ها شدند .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385ساعت 19:52  توسط mahdy | 

 

 

در آن نیمه شب نامت را بر ساحل دریا نگاشتم

 

ایستاده بودم و به آن نظاره می کردم ،

 

به ناگاه دستان نمناک امواج این نگاره را از من گرفتند.

 

رو به دریا کرده و گفتم :

 

چرا با نگارۀ من این گونه کردی ،

 

راست گو تاکنون چند نگاره را از دلها گرفته ای؟

 

من را صدا کرد و گفت :

 

برو و با او برگرد ،

 

آنگاه من آن نگاره را به تو باز پس خواهم داد.

 

گفتم :

 

اگر به او نرسیدم چه؟

 

گفت :

 

تا ابد نگاره ات را نزد خود نگاه خواهم داشت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385ساعت 20:12  توسط mahdy | 

به سوی تو می آیم

با سلام هر قدم

گاه پایم در گل دلتنگی می ماند

و می شود که درچاه تنهایی بیفتم

بیشه هایی تاریک و رودهایی روشن

نغمه ها و نورها مرا به راه تو می خوانند

در دوردست ترین خيال من

اندوه مه آلود چشمان تو پیداست

به سوی تو می آيم.

+ نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385ساعت 21:11  توسط mahdy | 

كـاش آسـمان حرف كــوير را می فهميـد

و اشـك خود را نثـار گـونه های خشـك او ميكرد

كـاش واژه حقيـقت آنقـدر با لبـها صميـمی بود

كه بـرای بيـان كردنـش به شهـامت نيـازی نبود  

كـاش دلهـا آنقـدر خالـص بودند كه دعاها،

قبل از پايـين آمدن دستها مستجـاب ميشد

كـاش شـمع، حقيـقت محبت را در تـقلای بـال پرسـوز پـروانه می ديـد

و او را بـاور می كـرد

كـاش مهتـاب، با كـوچه های تاريـك شب آشـنا تر بود

كـاش بهار آنقـدر مـهربان بود

كه داغ را بدسـت خـزان نمی سـپرد

كـاش فـرياد آنقـدر بی صدا بود

كه حـرمت سـكوت را نمی شـكست

كـاش در قامـوس غصـه ها،

شـكوه لبـخند در معـنی داغ اشـك گـم نمی شد

و ای کاش مرگ معنی عاطفه را می فهميد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 20:30  توسط mahdy | 

تو را دوست می دارم،

گر چه در نظر گلی آيی،

يا ياقوت سرخی،

يا ميخکی،

که آتش آنها را به کشتن خواهد داد.

تو را دوست می دارم،

همچو تاريکی که دوست داشتنی است

من،

حقيقت تو را دوست می دارم.

اگر گياهی باشی که هيچگاه شکوفه نداده است،

باز دوستت می دارم

وعشقی را که از تو در قلبم زندگی می کند.

تو را بی غرور و خودخواهی،

تو را آشکارا دوست دارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 20:57  توسط mahdy | 

آسمان می داند که به اندازه ی تمام ستارگانش دلتنگم

دریا می داند که به اندازه ی تمام موجهایش بی تابم .

ساحل می داند که به اندازه ی تمام سنگ هایش محتاجم .

شقایق می داند که به اندازه ی سرخی اش تنهایم .

نرگس می داند که به اندازه ی زیبایی اش لایقم .

کویر می داند که به اندازه ی وسعتش خسته ام .

و تنها خداست

خداست که می داند به اندازه ی بزرگی اش در انتظارم..!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 20:52  توسط mahdy | 
 
 
صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن میروید

در ابعاد این عصر خاموش

من ازتصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

وخاصیت عشق این است........... 

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 20:40  توسط mahdy | 

نامم را


بر تاریکی ها


ننویس


من اولین ستاره بودم


که با دم ماه


بیرون میزدم از تاریکی


و واپسین


که با بازدم خورشید


می خزم در روشنی ها


+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 20:38  توسط mahdy | 

به تو می اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه کوه......

همه را میشنوم میبینم

ای سرا پا همه خوبی

ای سرا پا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

به تو می اندیشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 21:2  توسط mahdy | 

من همه ی خواب های خوب ام را

گذاشته ام برای تو

من همه ی واژه های ناب ام را

کنار هم چیده ام

برای سرودن تو

چرا به خواب ام نمی آیی

تا غزل بگویم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 20:58  توسط mahdy | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سفر برایم هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد

اما زندگی به من آموخت

برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز

باید قدری از آن دور شد

پیوندهای روزانه
نقش جان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
وصال یار
زمینی آسمانی
من سکوت دریا
باز مانده تنها
گل دختر
زمینی که می خواد آسمونی باشه !!!
زیبا نویس
دنیای سه خواهر
صوفی
یاس کبود
گوربان
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد
کاغذ های کاهی
آنگاه که دست به قلم می برم
کوچه ام مهتابی است
سید امیر حسین میرحسینی
تجلي اعظم
اسراء
كوير
شاید این جمعه بیایدشاید...
الهی نامه
مصباح الهدي
نقاشی کلاسیک
آهنگ کده
يه مهربون
ذاکرین
سلطان عشق
هو الرئوف
یا ستار
يك خبرنگار
تپانچه
نفاق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان