![]() |
![]() |
|
| به محفل بی ریای ما خوش آمدید *در کلبۀ تنهایی ما رونق اگر نیست صفا هست* |
|
تو بمان
به تو می اندیشم
ای سر و پا خوبی، تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت و همه جا، من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا تنها، تو بمان تنها تو بمان
جای مهتاب، به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از موهای دراز
تو بگیر و تو ببند، تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر و بهار را تو بخواه
تو بمان با من و تنها تو بمان
در رگ ساغر هستی تو ببخش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 31 فروردین1386ساعت 21:39 توسط mahdy |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 22:8 توسط mahdy |
|
ضربات سهمگین بغض را چاره چیست؟ آتشی فتاده در میان هور سینه ام پرستو را دیده ای چگونه طواف عشق می کند؟ پرستوی سینه ی من میان شعله ها اسیر است او که بارها این ره را با شهپر خود مشق کرده است اینک نوای خوش عشق را سر داده است
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 فروردین1386ساعت 20:50 توسط mahdy |
|
می روم
سنگین تر از همیشه
این بار کوله باری تازه بر دوش دارم
این بار انگار
از همیشه تنها ترم
خسته ترم ...
یک شاخه گل میخک
یعنی چه ... ؟
تکرار کن
یعنی چه ... ؟
یعنی چه ... ؟
من نسیم را می فهمم
من دستان خمیده ی درخت پیر را می فهمم
من ریشه های زیر خاک را می فهمم
یک جرعه تنهایی
شاید تنها آرزوی من باشد
شاید تنها گرفتن دستان تو
ابدیت آرزوی من باشد .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 3:32 توسط mahdy |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 فروردین1386ساعت 20:19 توسط mahdy |
|
ای خدای تنهایان و بی کسان و بی مونسان، ای مخاطب دردهای نگفتنی، اگر بنا است بسوزیم طاقتمان ده و اگر بنا است بسازیم قدرتمان ده. ای محبوب جاودانی اگر نبود عطر حضور تو، در تعفن این لاشه های مردار چگونه تاب می آوردیم و اگر نبود گرمای دستهای تو، در این سرمای بی کسی چگونه سر می کردیم؟
ای معشوق ازلی عموم آدمیان علی الخصوص مدعیان عاشقی، در مقوله عشق عوامند. الفبای سخت دوست داشتن را به ما بیاموز. ای عزیز آنچنان غریق دریای غربتمان مکن که به سمت هر خاشاک عاطفه ای دست نیاز دراز کنیم. آن کسی را که وجودمان در اوست بر ما ببخش. پناه بر تو از تنهایی و غربت و بی کسی.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 فروردین1386ساعت 2:23 توسط mahdy |
|
|
دل من غرق تمناست، نمی دانی تو
شوق دیدار تو در باغ دلم می شکفد
بلبل مست تو تنهاست، نمی دانی تو
جز تو کس نیست که من منتظر او باشم
دیده ام سفره بیاراست ، نمی دانی تو
دل به سودای تو هر شب به سحر می بندم
بی تو هر شب شب یلداست، نمی دانی تو
چلچله مژده ام آورد که خواهی آمد
آشیان تو همین جاست، نمی دانی تو
با من از سنگدلی قصه مگو، می دانم
غصه در چشم تو پیداست، نمی دانی تو
لحظه ای فکر تو از خاطر من دور نبود
با تو گفتن چه فریباست، نمی دانی تو
خیره بر موج شوم تا که تو ساحل هستی
دل من عاشق دریاست، نمی دانی تو
همه جا ورد زبانست مرا نام تو گر
در دلم عکس تو زیباست، نمی دانی تو
دم به دم شامۀ من عطر تو را می بوید
صحبت از دیدن گلهاست، نمی دانی تو
باز کن پنجره را ای مه خورشید نگار
کوچه مشتاق تماشاست، نمی دانی تو
تا تو دنیای منی شعر ز من می بارد
دفترم پر ز غزل هاست، نمی دانی تو
گرچه تصویر تو ثبت است در اندیشۀ فخر
همه امروز تو فرداست، نمی دانی تو
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 2:50 توسط mahdy |
|
زين گونه ام كه در غم غربت شكيب نيست جانم بگير و صحبت جانانه ام ببخش گم گشته ديار محبت كجا رود عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد در كار عشق او كه جهانيش مدعی است جانا نصاب حسن تو حد كمال يافت گلبانگ سايه گوش كن ای سرو خوش خرام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 فروردین1386ساعت 3:10 توسط mahdy |
|
تو آسمانی و من ريشه در زمين دارم هميشه فاصله ای هست، داد از اين دارم قبول كن كه گذشته است كار من از شك كه سال هاست به تنهايی ام يقين دارم تو نيز دغدغه ات از دقايقت پيداست مرا ببخش اگر چشم نكته بين دارم بخوان و پاك كن و نام خويش را بنويس به دفتر غزلم هر چه نقطه چين دارم كسی هنوز عيار تو را نفهميده است منم كه از تو به اشعار خود نگين دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 2:35 توسط mahdy |
|
|
آینه کار خودش را می کند مرا و ترا نشان می دهد برای اینکه من و تو اثبات کنیم حضور آینه را مجنون صدا می زند لیلی لیلی صدا می زند مجنون صدای لیلی در کوه پیچید صدای مجنون در آب چشمه فرو می شود از هميشه دل تنگ ترم قول می دهم نباشم می شوم اما و دوباره دل تنگ می شوم از قولی که داده ام و نتوانسته ام تو اما قولی نمی دهی قول ندادن تو و دلتنگی من دو روی یک سکه است که ديشب بر آسمان پرتابش کرده ام امشب هنوز نیفتاده است.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 1:21 توسط mahdy |
|
|
نتوانستم عشق نا امیدم را درون قلبم دفن کنم احوالم را از تو مخفی نگه دارم تنها آرزویم در دنیا تعلق داشتن به تو بود پس بیان کردم عشقم را به تو و نتوانستم صبر کنم پنداشتم اجازۀ دوست داشتنت را دارم اما نیاندیشیدم که شاید دوستم نداشته باشی فکرش را هم نکردم که شاید به حالم بخندی پس گفتم و نتوانستم صبر کنم انسان وقتی مست از عشق است دلبسته شده و اسیر می شود بدون هیچ تفکری من هم با تمام امید عشقمو بیان کردم، نمی دونستم ..........................
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 2:14 توسط mahdy |
|
|
در اين هستی غم انگيز
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 4:47 توسط mahdy |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سفر برایم هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد
اما زندگی به من آموخت برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد |
| پیوندهای روزانه |
|
نقش جان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|