![]() |
![]() |
|
| به محفل بی ریای ما خوش آمدید *در کلبۀ تنهایی ما رونق اگر نیست صفا هست* |
اشتباه است اگر فکر کنیم عشق حاصل دوستی دراز مدت و علاقه ای پایدار است. عشق زاده ی نیازی روحانی ست و اگر آن نیاز در یک لحظه خلق نشود ، تا سالها و بلکه نسلها پا به عرصه ی وجود نخواهد گذاشت.
عاشق هم باشید اما عشق را به بندی برپای همدیگر بدل نکنید بگذارید تا عشق دریایی باشد خروشان در میان سواحل روح هایتان با هم بخوانید و پایکوبی کنید و شاد باشید اما حریم تنهایی یکدیگر را پاس دارید که تارهای عود از هم جدایند گرچه یک نغمه را مینوازند...... دلهایتان را به هم بسپرید و نه آزادیتان را. در کنار هم بایستید... اما نه آنچنان نزدیک ، که ستونهای معبد دور از هم پا برجایند و درخت بلوط و سپیدار زیر سایه ی هم رشد نمیکنند.............
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 21:57 توسط mahdy |
|
|
باز امشب دل برايت بيقراری ميكند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 20:9 توسط mahdy |
|
|
از تو می پرسم دوست چه خبر از دل من ؟ كه تو بهتر دانی كه چه كردی با من ؟ تو شكيبا بی شكيبم كردی بنگر آنقدر غريبم كردی كه شبی از شبها من غريبانه ترين شعر زمين را گفتم باز هم می گويم انتظارم روزی می ستاند پايان باز هم می گويی ، جای پای اميد مژده پايانی نيك باشد شايد باز هم می گويی ،كه همين ها بايد باز هم می گويی كه نباشد حرف من از برای گفتن و نباشد هر جا از برای رفتن انجمادم را باز متهم می سازی مجمر صبر دل تا لبالب پرشد اين تلاطم آخر سر به طغيان بگذاشت و خروشم از ركودم پرسيد تو چرا مدتهاست هيچ پيدايت نيست ؟ و من از تو می پرسم ای دوست از تو ای دغدغه ساز از تو ای شور افكن تو چه كردی با من ؟ تو چه كردی با من كه غريبانه ترين شعر زمين را گفتم تو چه كردی با من
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 اردیبهشت1386ساعت 21:22 توسط mahdy |
|
|
امروز که از تو دورم صدای تیک تیک ساعت همانند عمری دراز میگذرد و من در خیال رویای تو در میان عقربه ها گم شده ام حیرانم و دلتنگ کاش زمان زود می گذشت تا تو در کنارم باشی.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 اردیبهشت1386ساعت 21:8 توسط mahdy |
|
|
اگر تو يار من باشی ، من بدنيا غمی ندارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 21:10 توسط mahdy |
|
|
ندهم غیر تو من دل به تماشای دگر من ندارم به سرم غیر تو پروای دگر گر تو باشی به برم من نشوم دور ز تو کی بیابم چو تو این جا که روی جای دگر دل به امید وصال تو رود از کف من جز به دل نیست وصال تو تمنای دگر گر بپرسی که چه سان حال تو اندر گذر است شور تو بر دل وبر سر شده غوغای دگر دل به دنبال تو باشد شب و روزش هر کجا تا ببیند که به این جا و به هر جای دگر چشم امید بود بر رخ زیبای تو باز دل نشاید ببرد دست به دنیای دگر هر که را گر نگری بر رخ زیبا نگرد چون نیابی چو من واله و شیدای دگر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 20:6 توسط mahdy |
|
|
خواهم به چشم دل که تماشا کنم تو را با دل شوم یکی و تمنا کنم تو را باشد ز آرزوی فراوان و لیک من تنها به آرزو شب و فردا کنم تو را هرگز ندیده ام چو بسان تو گل به باغ چون لاله جستجوی به صحرا کنم تو را دائم به یاد روی تو دل می زنم به آب ماهی شوی که صید ز دریا کنم تو را دارم چو اشک فکر وصالت به روز و شب دانم که باز خواهش بیجا کنم تو را در چشم من بنگر ای نگار من چون انتخاب در شب یلدا کنم تو را |
|
+ نوشته شده در
جمعه 7 اردیبهشت1386ساعت 20:21 توسط mahdy |
|
من این شب زنده داری ، دوست دارم پریشان روزگاری ، دوست دارم به شهر من ، ز من بیگانه تر نیست همین دور از دیاری ، دوست دارم بیابان را ، که خلوتگاه انس است چو آهوی فراری ، دوست دارم بپای خویشتن برخاستن را بدون ، دستیاری دوست دارم ترا هم با همه نامهربانی عزیزم ، آری آری ، دوست دارم بامید وصالت زنده ماندم من این چشم انتظاری ، دوست دارم بدامانت چو آویزم به مستی زخود بی اختیاری ، دوست دارم برای دیدنت ، رخصت نخواهم من این بی بند وباری ، دوست دارم نمیگیرم به یک جا یکدم آرام چو طوفان ، بیقراری دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 21:56 توسط mahdy |
|
|
می نویسم ، می نویسم از تو، تا تن کاغذ من جا دارد با تو از روز ازل خواهم گفت ، فتح معراج ازل کافی نیست ،
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 21:32 توسط mahdy |
|
|
تسبيح بی شمار بر آن روی دلنواز پیوسته بر نجابت تو می برم نماز دستان تو صداقت ملموس عاشقيست
من دل سپرده ام به تو با دست پرنياز
ازچشم تو حقيقت یک عشق آشکار
در پشت هرنگاه تو ناگفته های راز
تفسير كن مرا به صفای محبت ات
بی لکنت اشاره و بی پرده ی مجاز
باشور و شوق اينهمه بی بال می پرم
تاقله ی خيال تو ای خوابگاه ناز
اینک تبر به قلب سپيدار می زنند
بر هر چه سبز و تازه بود دست شان دراز
از بال و پرشكستن من شاد می شوند
چون صاعقه به كلبه من می زنند باز
من يك پرنده ام و تويی آن درخت كاج
از سايه های برگ و برت مامنی بساز
چتری كه بالهای مرا سایه ای شود
از وحشت مکرر این زخم جانگداز
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 20:30 توسط mahdy |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سفر برایم هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد
اما زندگی به من آموخت برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد |
| پیوندهای روزانه |
|
نقش جان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|