تبليغاتX

Golenily

به محفل بی ریای ما خوش آمدید *در کلبۀ تنهایی ما رونق اگر نیست صفا هست*

 

خداوندا در این سکوت و تنهایی

بار دیگر به تو پناه آورده ام تا پناهگاهم شوی،

 می دانم اگر رحمتی باشد از توست

و اگر عشقی باشد باز هم از توست.

ای بخشنده ترین و مهربان ترین،

 با تمام وجود می پرستمت

و عاشقانه نام مقدست را بر زبان می آورم.

 تویی که معنای واقعی عشقی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 21:10  توسط mahdy | 

 

اين منم

که تمام «ـت»های شعرم               تو هستی!

اصلاً این «ـت»                             مثل متّه

«مـ» من را سوراخ کرده.

 

با این همه،                     گاهی که فکرش را می‌کنم

می‌بینم «مـ» و «ـت»، چه تم زیبایی است

برای شعر!

(راستی، تمام شعرِ دنیا مگر همین «مـ» و «ـت» نیست؟)

 

مترس، امّا! مترس!

عشق من مترسکی نیست:

می تواند همیشه‌ی خدا

منتظر بماند.

عادت دارد به جای نون نوازش،                   نون نوک کلاغ‌های نامرد را

نوش جان کند!

 

اصلاً بی‌خیال «مـ» و «ن» و «ـت»!

بی‌خیال حروف!

بیایید این‌طور کنیم:

من می‌شوم عین عاشق‌ها و

شما هم از قله‌ی قاف بیایید پایین!

آن وقت است که شما می‌شوید

شین عشق من!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 21:0  توسط mahdy | 

 

 

برای با تو بودنها چه باید کرد؟

 

چگونه باز گویم این راز درونم را؟

 

چگونه باز جویم قلب خود را در درون این سیاهی ها؟

 

من اینجا خسته و درمانده افتادم

 

درون خویشتن ماندم

 

به زیر چتر باران روی امواج خیالم ایستادم

 

جستجو گر،

 

در پی تو،

 

در پی تنهایی تو،

 

خویشتن را سخت می جویم

 

میان این هیاهو ها

 

به دنبال وجودت شعر می گویم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 20:17  توسط mahdy | 

 

 

 

يا رب مرا به رحمت بى منتها ببخش

 

 از خود عطا بياور واز من خطا ببخش

 

 شد ننگم از چه مايه بد نامى بشر

 

 يا رب مرا بفخر بشر مصطفى ببخش

 

 ميخواند مصطفى بوجود على تورا

 

 يا رب مرا بمرتبه مرتضى ببخش

 

 زهرا حبيبه تو و بنت حبيب تو

 

 يا رب مرا برتبه خيرالنساء ببخش

 

 بعد از على بخلق حسن مقتدا بود

 

 يا رب مرا بحرمت آن مقتدى ببخش

 

 در كربلا حسين على تشنه شد شهيد

 

 يا رب مرا به تشنه لب كربلا ببخش

 

 دارند انبياء به برت قرب و منزلت

 

 يا رب مرا بمنزلت انبياء ببخش 

 

عصيان من اگر شده سَدِّ دعاى من

 

 يا رب مرا بحالت اهل دعا ببخش

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 19:15  توسط mahdy | 

 

زیر آسمان اندیشه ام

 

روی سکوی خیال تو نشسته بودم.

 

رو به آفتاب وجودت،

 

پشت به سایه ی بی رمق جا مانده ی خویش.

 

رو به رویم دشتیست

 

دشتی از همیشه، سرسبز، پر رود.

 

تمام دشت سایه ی مرا بر تن خود دیده

 

و تو در این اندیشه باش

 

که اگر سایه ی من دیگر نباشد چه؟

 

 هیچ!

 

و اگر آفتاب وجود تو نباشد چه؟

 

 ...؟!

 

پس بمان؛

 

بمان و در اندیشه ی دشت شناور شو.

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 20:16  توسط mahdy | 

 

دوش دیدم که ملا ئک در میخوانه زدند

دل سودا زده ام را چه غریبانه زدند

 

بر سر دار کشیدند همه جان و تنم

بر سر بی گنهی یا گنهم چانه زدند

 

هر که دیدم به ره عشق روان گشت و برفت

پیش از آنکه برسد دوش به کاشانه، زدند

 

در غم و ناله ی شبگیر سرود دل من

قل و رنجیر به بال و پر پروانه زدند

 

رفته بودم در میخوانه که دیدم همه مست

گفت می در غم عشق تو به پیمانه زدند

 

همه شب ناله ی دوری زتو سر می دادم

از ازل قسمت من را پی ویرانه زدند

 

جان روان گشت به آغوش تمنای لبت

روی پیشانی مِهرم مُهر دیوانه زدند

 

سر به دامان غمت جان دهم آخر به خدا

در غم عشق تو دل را حّد مستانه زدند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 21:12  توسط mahdy | 

 

چه بگویم از غم؟

 

غم روانست در رگهای تنم

 

- چه بگویم از عشق؟

 

غم نهان است در پرتو عشق

 

- عشق عصیانگری است

 

عشق آنست که در پهنه ی رود

 

غوطه ور گردی در رویای بی پایان شب هنگام او

 

و چنان بی تاب باشی

 

که گریز ثانیه

 

نگرانت نکند

 

عمر من رفت که رفت

 

عمر من میگذزد

 

ولی سرشار از عشق

 

شادی نزدیکی دلهامان

 

و غم دوری چند فرسخی شبهامان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 1:14  توسط mahdy | 

 

هنوزم درختامون و میشه به پرنده بخشید

تا روشون لونه بسازن بشینن کنار خورشید

 

هنوزم میشه من و تو از پس فاصله رد شیم

هنوزم میشه تو غربت راه خوبی رو بلد شیم

 

اگه که فاصله ای هست میون دست من و تو

میشه از فاصله ردشد از در بسته من و تو

 

باز میشه تو گلدونامون گل شمعدونی بکاریم

غصه هارو کم بیاریم جاش رو لب خنده بذاریم

 

هنوز شبها تو دلامون آسمون پر از ستارس

هر ستاره یک نشونه میگه خنده راه چارس

 

میگه تو شبها ستاره آره روشنی نداره

اما باز کورسوی نورش یاد خورشید و میاره

 

میگه دلهامون خزون پر درد برای گریس

اما هر فصل خزونی ابتدای فصل خندس

 

بعد هر پاییز بهاره برگ زرد  دووم نداره

میرسه بعد خزون باز فصل رویش دوباره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 1:10  توسط mahdy | 

در خلوت خاموش نهانم خبري هست         
 
در کوچه ي جانم ز خيالت گذري هست

چون کوه که آتشکده ي سينه ي خويش است

دل بستن و خاموش نشستن هنري هست

ياد تو و غافل نگه مست تو امشب

تا صبح دمان همسفر چشم تري هست

يک شب به نهان خانه ي جانم سفري کن

بنگر که در اين ملک بجز تو، دگري هست؟

هر چند که بيگانه صفت ، غافل و دوري

داني که در اين هودج شعرم شرري هست

بي مهري تو گر چه چو يلداست بر اين دل

من غرق اميدم ، که شبم را سحري هست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 21:24  توسط mahdy | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سفر برایم هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد

اما زندگی به من آموخت

برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز

باید قدری از آن دور شد

پیوندهای روزانه
نقش جان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
وصال یار
زمینی آسمانی
من سکوت دریا
باز مانده تنها
گل دختر
زمینی که می خواد آسمونی باشه !!!
زیبا نویس
دنیای سه خواهر
صوفی
یاس کبود
گوربان
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد
کاغذ های کاهی
آنگاه که دست به قلم می برم
کوچه ام مهتابی است
سید امیر حسین میرحسینی
تجلي اعظم
اسراء
كوير
شاید این جمعه بیایدشاید...
الهی نامه
مصباح الهدي
نقاشی کلاسیک
آهنگ کده
يه مهربون
ذاکرین
سلطان عشق
هو الرئوف
یا ستار
يك خبرنگار
تپانچه
نفاق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان