تبليغاتX

Golenily

به محفل بی ریای ما خوش آمدید *در کلبۀ تنهایی ما رونق اگر نیست صفا هست*

با مرکب جانم بر صفحه ی وجودم می نویسم

نامه ای سراسر عشق

نامه ای که در جای جای آن محراب معنویت معبود من است

عظمتت وجودم را چیره ساخت

و در دنیایی این چنین پر آشوب یاد تو وجودم را مسخ می سازد

بر آستان کبریاأت سجده ی عشق می گذاریم

ای معشوقم وجودم را پذیرا باش،

که من ملتهب یک جرعه از جام محبتت هستم

بر بلندای نفس فریاد بر آورم،

که ای معبود من

آتش این عشق سوزان را چون ابراهیم بر خود گلستان میکنم

و در دریای بیکرانش چون موسی به آب میزنم

تو ناخدای کشتی دلم هستی که تنها در ساحل تو لنگر شوق می اندازد

تو فانوس قلب منی که فقط به خاطر تو می نوازد،

تو ساحر صحرای دلم هستی که قله ات را بر اوج نقطه قلبم بنا نهادی

و سیطره ی وجودم را به تسخیر کشیدی.

وقتی عروس زیبای نور در آسمان فرمانروایی میکند 

هنگامیکه قاصدک عشق در فراسوی افق به پرواز در آید

آنگاه که سربازان ماه زیبایی را از خورشید میگیرند 

من محو تماشای تو هستم

و تنها در زیر مهرت تن می شویم .

ای محبوبم،

تو طنین دل انگیز عشق را با زیبا ترین نوا در محراب وجودم سر دادی

و من با تمام وجودم بر آستانت سجده عشق می گذارم

که در چنین روزی مرا برای بندگیت خلق نمودی

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 1:50  توسط mahdy | 

 

 

پر پرواز ندارم

 

اما دلی دارم و حسرت درناها

 

و به هنگامی كه مرغان مهاجر

 

در درياچه ماهتاب

 

پارو می كشند

 

خوشا رها كردن و رفتن

 

خوابی ديگر

 

به مردابی ديگر

 

به دريايی ديگر

 

خوشا پر كشيدن،خوشا رهايی،

 

خوشا اگر نه رها زيستن، مردن به رهايی

 

آه ،اين پرنده

 

در اين قفس تنگ

 

نمی خواند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 1:20  توسط mahdy | 

 

نديده ای كه حباب،

 

به يك تلنگر باد،

 

به چشم بهم زدنی، محو ميشود ناگاه؟

 

چه اتفاقی بايد بيفتد،

 

ای همراه،

 

كه من بدانم و تو

 

كه عمر و هستی ما

 

حباب وار بر اين موج خيز می گذرد؟

 

حباب را نفسی هست تا دهد از دست.

 

من و تو را،

 

ای داد

 

كجا مجال نفس، در قفس،

 

در اين بيداد،

 

در اين تهاجم دود،

 

در اين سموم سياه،

 

كه همچو باد خزان برگ ريز می گذرد!

 

فريب صفحه تقويم را به هيچ انگار.

 

حساب روز و شب و ماه و سال را بگذار،

 

حساب لحظه نگهدار،

 

كه چون فراری پا در گريز، می گذرد.

 

چگونه "می گذرد" ها

 

"گذشت" شد ناگاه؟!

 

چه اتفاقی بايد بيفتد ای همراه،

 

كه اين حباب بر احوال خود شود آگاه

 

كه لحظه ای دگر" اين نيز"،

 

نيز می گذرد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 1:16  توسط mahdy | 

 

این بار اگر عقربه های قطب نما

 

چفت هم شدند

 

یا جفت هم

 

پارو می کشم سمت آفتاب

 

نه... خیال نکن مثل همیشه دستی می خواهم کنار دستم

 

نه. ابن بار چند پاره ابر برمی دارم

 

برای روز مبادا

 

باچند ستاره ی خشک شده میان دیوان های کهن

 

در جیب

 

رگبارترین بارانی ام را می کنم به تن

 

می زنم دل را به دریا

 

چه می دانم به موج یامرجان

 

یا سوار چند اسب دریایی وحشی

 

می تازم به نور

 

بگذار بال هایم آب شوند

 

بگذار باله ها برویند از تنم

 

گیرم ماهی روزهای بارانی شوم

 

یا صید روز های گرسنگی ماهیگیر

 

به آفتاب که رسیدم

 

چه فرق می کند

 

صید تور باشم

 

یا صیاد نور؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 21:22  توسط mahdy | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سفر برایم هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد

اما زندگی به من آموخت

برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز

باید قدری از آن دور شد

پیوندهای روزانه
نقش جان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
وصال یار
زمینی آسمانی
من سکوت دریا
باز مانده تنها
گل دختر
زمینی که می خواد آسمونی باشه !!!
زیبا نویس
دنیای سه خواهر
صوفی
یاس کبود
گوربان
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد
کاغذ های کاهی
آنگاه که دست به قلم می برم
کوچه ام مهتابی است
سید امیر حسین میرحسینی
تجلي اعظم
اسراء
كوير
شاید این جمعه بیایدشاید...
الهی نامه
مصباح الهدي
نقاشی کلاسیک
آهنگ کده
يه مهربون
ذاکرین
سلطان عشق
هو الرئوف
یا ستار
يك خبرنگار
تپانچه
نفاق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان