![]() |
![]() |
|
| به محفل بی ریای ما خوش آمدید *در کلبۀ تنهایی ما رونق اگر نیست صفا هست* |
|
خداوندا ... اگر نامم صدای آب را تا شيروانیها و يا در خانه ها تا پای آتش می برد، تقصير باران نيست. عبوری بی عصا بی جای پا دارم ... و بر سقفی که سوراخ است می بارم ... می بينم نمی دانم که سير چيستم بگذار برگردم ... سفر سخت است ... کسی آن سو، درهای قديمی را نميبيند ، کسی ديوارها را با کلنگی بر نمیدارد ... کسی ديگر نمی آيد ... خدايا، نه چرا ديوار من باشم ؟ چرا تک چراغ ايستم، بگذار برگردم ... تو گفتی می توانی باز گردی گفته بودی خواستی برگرد ... تو گفتی زندگی زيباست، من هم زيستم،
بگذار برگردم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 1:59 توسط mahdy |
|
|
انگار همین دیروز بود به همین نزدیکی که هیجان زده در انتظارت می ایستادم تا سپیده صبح تا بیایی و بگویی سلام و من نمازم را بر قامت تو قیام کنم و چشم در چشم صبح بدوزم تا خورشید زل بزند در چشمانم چه قلب عاشقم بیقرار دقیقه هاست وقتی صدایت در گوشم می پیچد و چه اشکم سرازیر میشود از شوق و شاید هم غمگینانه فرو می ریزد وقتی می شنوم صدایت را که در مقابلم می ایستی دستهایت را دور گردنم حلقه میبندی وبرای دیدنت دیگر چشمانم سویی ندارد اشک هایم سیاهی چشمانم را شوره بسته |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 مرداد1386ساعت 1:50 توسط mahdy |
|
![]() خداوندا
بال می گیرم به سویت مرا دریاب دل دریایی من بدون نام تو اوج نمی گیرد و مردابی است بی حرکت خدایا دلم بی تو تنهاست مرا دریاب دریاب
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 مرداد1386ساعت 2:3 توسط mahdy |
|
|
نمی دونم که خدا باور می کنه یا نه....؟ ولی من باور می کنم که هنوز قلبم می تپد.... باور می کنم که خدا باور می کند با این دل سیاهم چقدر صدایش می زنم و هیچ جوابی نمی دهد.... فقط سکوت و یک نگاه! نگاهی که شاید دستی بوده است برای کمک.... سکوتی که شاید پر بوده از حرف ولی من مثل همیشه ناشنوا بودم و هستم.... حال فریاد می زنم که خدایا به من گوشی عطا کن تا بتوانم عظمت این سکوت تو را دریابم.... دریابم....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 1:21 توسط mahdy |
|
|
قیمت لحظه ها را نمی توان سنجید در آن هنگام که دوستی شکل می گیرد آنگاه که جامی را قطره قطره پر می کنید دست آخر با قطره ای ، سرریز می شود ... و به زنجیره ی مهربانی ها نیز ، یکی هست که سرانجام دل آدمی را لبریز می کند !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 مرداد1386ساعت 2:37 توسط mahdy |
|
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هردیوارش دوستانم بنشینند آرام هرکسی می خواهد وارد خانه پرمهر و صفامان گردد شرط واردگشتن، شستشوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم و به یادش با قلم سبز بهار می نویسم: ای دوست، خانه دوستی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر خانه دوست کجاست؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 0:59 توسط mahdy |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سفر برایم هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد
اما زندگی به من آموخت برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد |
| پیوندهای روزانه |
|
نقش جان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|