تبليغاتX

Golenily

به محفل بی ریای ما خوش آمدید *در کلبۀ تنهایی ما رونق اگر نیست صفا هست*

 

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند

 

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم

 

زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش

 

پنهان ز ديدگان خدا می نخورده ايم

 

پيشانی ار ز داغ گناهی سيه شود

 

بهتر ز داغ  نماز از سر ريا

 

نام خدا نبردن از آن به كه زير لب

 

بهر فريب خلق بگوئی خدا خدا

 

ما را چه غم كه شيخ شبی در ميان جمع

 

بر رويمان ببست به شادی در بهشت

 

او می گشايد ... او كه به لطف و صفای خويش

 

گوئی كه خاك طينت ما را ز غم سرشت

 

طوفان طعنه خنده ما را ز لب نشست

 

كوهيم و در ميانه دريا نشسته ايم

 

چون سينه جای گوهر يكتای راستيست

 

زينرو به موج حادثه تنها نشسته ايم

 

آن آتشی كه در دل ما شعله می كشيد

 

گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود

 

ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق

 

نام گناهكار رسوا نداده بود

 

بگذار تا به طعنه بگويند مردمان

 

در گوش هم حكايت عشق مدام ما

 

" هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق

 

ثبت است در جريده عالم دوام ما "

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت 1:33  توسط mahdy | 

 

الو سلام

 

منزل خداست؟

 

اين منم مزاحمی که آشناست

 

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

 

ولی هنوز پشت خط در انتظار يک صداست

 

شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است

 

به ما که می رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

 

الو

 

دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

 

خرابی از دل من است يا که عيب سيم هاست؟

 

چرا صدايتان نمی رسد کمی بلند تر

 

صدای من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

 

اگر اجازه می دهی برايت درد دل کنم

 

شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست

 

دل مرا بخوان به سوی خود تا سبک شوم

 

پناهگاه اين دل شکسته خانه ی شماست

 

الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم

 

دوباره زنگ می زنم ، دوباره ، تا خدا خداست

 

دوباره ...

 

تا خدا خداست...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 1:23  توسط mahdy | 

 

شیطان

اندازه یک حبّه قند است

گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما

حل می شود آرام آرام

بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم

و روحمان سر می کشد آن را

آن چای شیرین را

شیطان زهرآگین ِدیرین را

آن وقت او

خون می شود در خانه تن

می چرخد و می گردد و می ماند آنجا

او می شود من

***

طعم دهانم تلخ ِتلخ است

انگار سمی قطره قطره

رفته میان تاروپودم

این لکه ها چیست؟

بر روح ِ سرتاپا کبودم!

ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم

باید که از دست خودت دارو بگیرم

ای آنکه داروخانه ات

هر موقع باز است

من ناخوشم

داروی من راز و نیاز است

چشمان من ابر است و هی باران می آید

اما بگو

کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

***
شب بود اما

صبح آمده این دوروبرها

این ردپای روشن اوست

این بال و پرها

***
لطفت برایم نسخه پیچید:

یک شیشه شربت، آسمان

یک قرص ِخورشید

یک استکان یاد خدا باید بنوشم

معجونی از نور و دعا باید بنوشم

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 1:48  توسط mahdy | 

 

سرخوش ز سبوی غم پنهانی خويشم

چون زلف تو سرگرم پريشانی خويشم

در بزم وصال تو نگويم ز كم و بيش

چون آينه خو كرده به حيرانی خويشم

لب باز نكردم به خروشی و فغانی

من محرم راز دل طوفانی خويشم

يك چند پشيمان شدم از رندی و مستی

عمريست پشيمان ز پشيمانی خويشم

از شوق شكرخند لبش جان نسپردم

شرمنده جانان ز گران جانی خويشم

بشكسته‌تر از خويش نديدم به همه عمر

افسرده دل از خويشم و زندانی خويشم

هر چند امين، بسته دنيا نيم اما

دلبسته ياران خراسانی خويشم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 1:30  توسط mahdy | 

 

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم دهد .

 

خدا فرمود : خودت بايد آنها را رها کنی.

 

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد .

 

فرمود : لازم نيست روحش سالم است.

 

جسم هم که موقت است.

 

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند.

 

فرمود : صبر، حاصل سختی و رنج است.

 

عطا کردنی نيست آموختنی است.

 

گفتم :

 

مرا خوشبخت کن .

 

فرمود :

 

«نعمت» از من

 

خوشبخت شدن از تو.

 

از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند .

 

فرمود :

 

رنج، از دلبستگی های دنيايی جدا و به من نزديکترت می کند.

 

از او خواستم روحم را رشد دهد .

 

فرمود : نه تو خودت بايد رشد کنی

 

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت ببرم.

 

فرمود : برای اين کار من به تو «زندگی» داده ام.

 

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ،

 

من هم ديگران را دوست بدارم.

 

خدا فرمود : آها ، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386ساعت 1:5  توسط mahdy | 

 

 

دگر نمی‌رسد از كوچه باغ بوی درخت .

 

چه اتفاق بدی!!!

 

خشك شد گلوی درخت

 

هجوم باد ،

 

لباس از تن اقاقی كند.

 

به باغبان برسان:

 

"رفت آبروی درخت"

 

كدام ديو به اين سايه‌سار آمده ‌است؟؟؟

 

به‌ جای قلب كه كنده تبر به روی درخت؟!

 

كسی نمی‌خورد اينجا غم شقايق را

 

كسی نمی‌رود اينجا به پرس ‌و جوی درخت

 

در اين جهنم بی‌زمزمه دلم پوسيد.

 

كجاست زمزمه باران،

 

كجاست كوی درخت؟

 

شبی از اين قفس ميخ‌كوب خواهم رفت در آرزوی بنفشه،

 

به جست‌وجوی درخت...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 1:33  توسط mahdy | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سفر برایم هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد

اما زندگی به من آموخت

برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز

باید قدری از آن دور شد

پیوندهای روزانه
نقش جان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
پیوندها
وصال یار
زمینی آسمانی
من سکوت دریا
باز مانده تنها
گل دختر
زمینی که می خواد آسمونی باشه !!!
زیبا نویس
دنیای سه خواهر
صوفی
یاس کبود
گوربان
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد
کاغذ های کاهی
آنگاه که دست به قلم می برم
کوچه ام مهتابی است
سید امیر حسین میرحسینی
تجلي اعظم
اسراء
كوير
شاید این جمعه بیایدشاید...
الهی نامه
مصباح الهدي
نقاشی کلاسیک
آهنگ کده
يه مهربون
ذاکرین
سلطان عشق
هو الرئوف
یا ستار
يك خبرنگار
تپانچه
نفاق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان