![]() |
![]() |
|
| به محفل بی ریای ما خوش آمدید *در کلبۀ تنهایی ما رونق اگر نیست صفا هست* |
|
خدایا نعمتم دادی و شاکرم نیافتی مرا خواندی و شنوایم نیافتی نشانم دادی و بینایم نیافتی مبتلایم نمودی و صبورم نیافتی معروفم نمودی و با معرفتم نیافتی شادم نمودی و شاد کننده ام نیافتی خدایا کارم به سختی خورده است کارم به سختی خورده است به سختی خورده است و فقط تو میتوانی آسانش نمایی تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری شکسته دل من ،جانا به عهد خود وفا کن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 مهر1386ساعت 21:23 توسط mahdy |
|
|
خدايا ... آمين
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 مهر1386ساعت 2:33 توسط mahdy |
|
|
كبوتری ناگهان آمده به طواف دلم و دلم، بی هوا پر كشيده به آبی عميق بی كسی ام ... درهای بهشت باز است. مقصد من اما، ايستگاه آخر است، جايی كه شوق به لذت ديدار تو لبريز می شود
و بيخودی به نام تو حاصل می گردد؛ به نام حضرت ساقی...
حضرت می...
حضرت باده و حضرت مستی ... تا تو را آنچنان كه به ديده ام می نشينی ستايش كنم
و سرود تقديس بسرايم از شطحی كلماتم ... سكوت می كنم تا تو شنيده شوی ... جريان زلالی كه ريخته ای به ظرف كوچك بودن من ... كتاب دعا می خوانم؛ شوق حضور ابوحمزه ثمالی؛ « مرا به دوستی برگزيد، با آنكه از من بی نياز بود. از تو به تو می گريزم ...
از خويشتن به هيچ كس! مقصود يگانه ام! يگانه ترين من... تو را به تو شناختم... من،از پروردگار سبز آسمان های بی دريغ بهشتهای دور و نزديك خودم،
نا فرمانیث كرده ام. كجاست بخشايش بزرگوارانه ی تو؟ كجاست گشايش نزديك تو؟ كجاست فرياد رسی تو؟ كجاست... ای كريم!»
...
از من در گذر !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 2:35 توسط mahdy |
|
|
الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟
کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...
نه خدا خیلی دوستت داره
مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟
وبر روی گونه اش غلطید وبا همان بغض گفت :
اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما... دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت:
خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم
میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا... چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟ آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،
ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مگه ما باهم دوست نیستیم؟
پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟
مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
آدم ، محبوب ترین مخلوق من ...
چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...
کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب
من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت
دنیا برای تو کوچک است ...
درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 مهر1386ساعت 1:50 توسط mahdy |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سفر برایم هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد
اما زندگی به من آموخت برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد |
| پیوندهای روزانه |
|
نقش جان آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|